|
|
|
|
|
49 از تخت ات به زير آمدي و بر درِ كلبه ام ايستادي. يكه و تنها، در گوشه اي آواز مي خواندم، آهنگ را خوش يافتي و بر درِ كلبه ام ايستادي. استادان موسيقي در تالارت بسيار، و آوازها در تماميِ ساعات خوانده مي آيند. اما (شگفت آنكه) سرودِ ساده ي اين نوآموز، در عشقت اثر كرد. آهنگي حزين و كوچك كه با موسيقيِ سترگِ گيتي درآميخت و تو همراه با گُلي براي ارمغان، به زير آمدي و بر درِكلبه ام ايستادي. 50 در راهِ روستا، از خانه اي به خانه اي ديگر، دريوزه كرده بودم، هنگامي كه ارابه ي زرين ات در دوردست چون رؤيايي دلنواز پديدار گشت و من در شگفت شدم كه اين شاهِ شاهان كيست! اميدها در دل ام سر برآوردند و گمان بردم روزهايِ بينوايي به سر رسيده و من منتظرِ صدقه هايي بودم كه بي خواستني نثار شوند و چشم انتظارِ ثروتي كه در غبار به همه سو پراكنده گردد. ارابه ايستاد، همانجا كه من ايستاده بودم. نگاهت به من افتاد و با لبخندي فرود آمدي، حس كردم كه سرانجام بخت به سراغم آمده. آن گاه، ناگاه دستِ راست ات را دراز كردي وگفتي: “چه داري به من دهي؟” آوخ، چه مزاحِ شاهانه اي، كفِ دست ات را دريوزه را براي دريوزه گري بگشايي! مات و مردد برجا ماندم، و آن دم از خورجين ام، آرام، اندكي دانه ي ذرت را درآوردم و به تو دادم. اما شگفتيِ بسيار آن بود كه پايانِ روز هنگامي كه خورجين ام را بر زمين خالي كردم، در ميانِ توده ي فقرِ خويش، اندكي ريزه ي طلا يافتم. به تلخي گريستم و گفتم، اي كاش دلِ آن را داشتم همه ي هستي ام را به تو دهم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:33 توسط رفيق فردوسي
|
|
||