تبليغاتX
هفت خوان - دو شعر دیگر از تاگور
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

49

 

از تخت ات به زير آمدي

و بر درِ كلبه ام ايستادي.

يكه و تنها،

در گوشه اي آواز مي خواندم،

آهنگ را خوش يافتي

و بر درِ كلبه ام ايستادي.

 

استادان موسيقي در تالارت بسيار،

و آوازها در تماميِ ساعات

 خوانده مي آيند.

اما (شگفت آنكه)

سرودِ ساده ي اين نوآموز،

در عشقت اثر كرد.

آهنگي حزين و كوچك

كه با موسيقيِ سترگِ گيتي درآميخت

و تو همراه با گُلي براي ارمغان،

به زير آمدي و بر درِكلبه ام ايستادي.

 

50

در راهِ روستا، از خانه اي به خانه اي ديگر،

دريوزه كرده بودم،

هنگامي كه ارابه ي زرين ات در دوردست

چون رؤيايي دلنواز پديدار گشت

و من در شگفت شدم كه اين شاهِ شاهان

كيست!

 

اميدها در دل ام  سر برآوردند

و گمان بردم روزهايِ بينوايي به سر رسيده

و من منتظرِ صدقه هايي بودم كه بي خواستني

نثار شوند

و چشم انتظارِ ثروتي كه در غبار

 به همه سو پراكنده گردد.

 

ارابه ايستاد،

همانجا كه من ايستاده بودم.

نگاهت به من افتاد و با لبخندي فرود آمدي،

حس كردم كه سرانجام

بخت به سراغم آمده.

آن گاه، ناگاه

دستِ راست ات را دراز كردي وگفتي:

“چه داري به من دهي؟”

آوخ، چه مزاحِ شاهانه اي،

كفِ دست ات را  دريوزه را

براي دريوزه گري بگشايي!

مات و مردد برجا ماندم،

 و آن دم از خورجين ام، آرام،

اندكي دانه ي ذرت را درآوردم

و به تو دادم.

 

اما شگفتيِ بسيار آن بود كه پايانِ روز

هنگامي كه خورجين ام را بر زمين خالي كردم،

در ميانِ توده ي فقرِ خويش،

اندكي ريزه ي طلا يافتم.

به تلخي گريستم و گفتم،

اي كاش دلِ آن را داشتم

همه ي هستي ام را

به تو دهم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:33  توسط رفيق فردوسي  |