X
تبلیغات
هفت خان - رابرت فراست و سه شعر از او
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

مطلب زیر مربوط به نخستین ماه وبلاگ نویسی من -بهمن ۸۵- است و این روزها که سرم شلوغ است گفتم دوباره آن را برای دوستانی که در فضای مجازی اند و این سه ترجمه ی قدیمی را نخوانده اند، منتشر کنم.پیش از این در نشریه پیغام شماره نوروز ۸۷ گویا به چاپ رسیده اند.  اگر نظری ویرایشی دارید در نظرات بفرمایید. فعلا" شوربختانه، زمانی برای ویراست دوباره شان ندارم. 

باری خوش دارم این یادداشت را با چهار بیت از فردوسی بزرگ پایان دهم:

میاز و مناز و متاز و مرنج  چه تازی به کین و چه نازی به گنج
که بهر تو اینست زین تیره ‌گوی  هنر جوی و راز جهان را مجوی
که گر بازیابی به پیچی به درد  پژوهش مکن گرد رازش مگرد
چنین است کردار این چرخ تیر  چه با مرد برنا چه با مرد پیر

رابرت فراست و سه شعر از او

د. خ.

رابرت لي فراست(1963-1874)، شاعر آمريكايي است كه در سان فرانسيسكو در ايالت نيوانگلند ديده به جهان گشود. در ده سالگي او را به مزرعه اي در  نيوانگلند بردند كه بعد ها بر روند   شاعرانه اش اثر بسيار گذاشت. زماني را صرف تحصيل در دارماوث كالج و هاروارد كرد، اما درس را وانهاد و به تدريس و سردبيريِ روزنامه ي حومه و كفاشي و کشاورزی پرداخت. در سال 1912 به همراه خانواده به انگلستان آمد، جايي كه نخستين كتاب هاي شعرش منتشر گرديد. اين كتاب ها آرزوي پسرك (1913) و شمال بوستون (1914) بودند كه شعرهاي ‘تعمير ديوار’ و ‘مرگ گماشته’ در كتاب دوم است؛ شاعران دوره ی جورج را ديدار كرد و دوستي ژرف و صميمانه اي با ا. تامس برقرار كرد، كسي كه فراست بعدها از او همچون ‘تنها برادري كه داشته ام’ ياد كرد. پس از بازگشت به نيوانگلند در 1915 در نيوهمپشاير مسكن گزيد و سرودنِ شعر را ادامه داد ومخارج زندگي را از راه تدريس در دانشکده هاي گوناگون، در مقام استاد مدعو ، برمي آورد. كتاب هاي شعرش عبارتند از: وقفه ي كوهستاني (1916)، كه شعرهاي ‘درختان غان’ و ‘راه نرفته’ در آنند؛ نيوهمپشاير (1923) ؛ گزينه ي شعرها (1930)؛ درخت شاهد (1942) ؛ در روشنا (1962) . فراست خود را در جایگاه يكي از بلندآوازه ترين و همه پسند ترين شاعران آمريكايي قرن بيستم استوار کرد، كه او را به خاطرِ آميختن عناصر سنتي و عاميانه ستوده اند و وارث بر حق وردزورث و امرسون، در پاسخ به طبيعت دانسته اند؛ تك گويي هاي نمايشي و شعرهاي شباني او هم بر سر زبان ها افتاده است.  ن. داگلاس كه در سال 1913 نظري به نخستين كتاب فراست انداخت،  هم در زندگي و هم در آثارش - در زير دانش و خرد روستايي وارِ او كه آن را ‘‘فلسفه ي ساده ي جنگلي’’ مي نامد،، - روحي ستيزگر و چالشگر مي بيند كه گاه هم ويرانگر است. اين روح چالشگر در شعرهاي ‘آتش و يخ’ (1923) و ‘بي نصيب’ (1928) جلوه گر است، كه منجر  شد تريلينگ در جشن تولد 85 سالگيِ فراست او را بستايد و ‘‘شاعر وحشت’’ بخواند. ‘گزينه ي نامه ها ’ي فراست در سال 1965 به تصحيح ل. تامپسون منتشر گرديد.   

          فراست بر آن بود كه در ترجمه ي شعر، آنچه تبخیر می شود، خودِ شعر است و در سرايش، گاه از سنتِ كلاسيك پيروي مي كرد و گاه شعرِ نو مي سرود و وزن و قافيه را سدي بر سر راه شاعر، نمي دانست. در ترجمه هاي زير نشان داده شده كه شايد بتوان تا حدي از عهده ي ترجمه ي فراست هم بر آمد. دو ترجمه ي نخست، دست آوردِ تلاش نگارنده است و در شعر نخست ساختارِ اصليِ شعر رعايت شده است، كه برگرفته از آميختنِ ساختار رباعياتِ خيام (با طرحِ قافيه ي الف الف ب الف) با كمدي الهي  دانته (با طرحِ قافيه ي الف ب الف، ب ج ب، ج د ج و ... به صورت ترزا ريما) است. ترجمه ي آزادِ آخر را هم، خانم سوزانِ  گُشتاسبي  اصل، از دانشجويان خوش ذوق، برآورده است. در پایان هم، شعر معروف "راه نرفته" به ترجمه ی نگارنده آمده است.

نام شعرها به انگلیسی:

Stopping By Woods on a Snowy Evening

"Out, Out-"

The Road Not Taken  

                       

 

درنگ بر كرا نه ي  جنگل در غروبي پر برف

ترجمه: داود خزایی

بر گمانم دانم اين جنگل كه راست

در دهي هرچند او را يك سَراست

ديده اش از اين درنگم مانده دور.

بر درختان بارها از برف هاست.

 

اسبِ من، غرقِ شگفتي، و فكور

نيست منزل در چنين مأوايِ دور

جنگل و درياچه اش افسرده اند،

مانده تنها در غروبي سوت و كور.

 

بر لگامش زنگ ها پرسنده اند

واي! آيا اشتباهي كرده اند

بود آوازي دگر جز زنگ ها،

خيزِ باد و برف ها، كُفتاده اند.

 

بيشه زيبا، ژرف و چون شب رنگ ها

ليك، پيمان ها بود بر سنگ ها

خواب، ني، تا دور، تا فرسنگ ها،

خواب، ني، تا دور، تا فرسنگ ها.

 

خاموش، خاموش ...

ترجمه: داود خزایی 

اره برقي شتابناك و بلند، همه خِرخِركنان در آن ميدان

خرس گون مي كشيد خُرناسه

كنده ها مي فكند روي زمين، مي پراكند در هواش غبار،

تا كه بر هيمه هاي مانده به جا

دامن خويش مي كشيد نسيم،

عطر خوش در مشام مي آكند.

گر كسي روي سوي بالا كرد،

در افق، دور دست، در ورمونت

پنج كُهسارِ پشت هم مي ديد

تن فشرده به روي يكديگر.
اره خرناس مي كشيد و خِر خِر باز،
اره خرناس مي كشيد و خِر خِر باز،

گاه مي رفت تند و نرم به پيش،

گاه باري به دوش، باز كشيد.

هيچ رخداد در ميانه نبود:

روز نيكو گذشت تا آن دم.

كاش بانگي به گوش مي آمد،

تا بگويد’’بس است ديگر كار‘‘

تا دمي باز ايستند مگر

ساعتي كان پسر بسي خوش داشت

تا رهايي مي يافت از كارش.

خواهرش ایستاد در پیشش

پيش بندي به بر در آن هنگام

تا بگويد كه ’’شام آماده ست.‘‘

اره ناگاه روي را گرداند،

خيز برداشت روي دست پسر، يا بدين سان گُمانه مي برديم

تا نمايان كند كه در آن دم، اره ها هم به گوش مي باشند

نيز دانند شام را معنا.

هيچ يكشان براي آن ديدار، رُخ نگرداند و دير نيز نكرد.

آن پسر را نخست فريادي، تلخ وش خنده اي همانا بود،

دست را بر گرفته تنگاتنگ،

چاره جويان و نيم درمانده،

روي گرداند چون يكي آونگ،

تا بِنَگذاردش كه جانِ عزيز

باز ريزد چنان به خاكه و سنگ.

همه را ديد آن پسر آن گاه-

سن و سالش چنان كه دريابد،

كارِ مردان به دوش و او تك بود،

در دل اما هميشه كودك بودـ

ديد كِش بس تباه گشته كنون. ’’چو به بالين من طبيب آيد،

 نگذاري كه دست را ببُرد-

نگذاري، خواهر اي جانم!‘‘

آخر كار هم،

چنينان بود.

دست از دست رفته بود اكنون.

آن طبيب اش نهاد در محلول، اندر آن تيرگي اكسيري.

به درازا فُتاد و تُنداتُند، نفس از گرمگاهِ سينه بُرون

وز نفس آن دو لب كه جنبان بود،

لرزه گاه  نفير ِ نالان بود.

بعد هم - آن مراقبِ نبض اش،

لرزه بر دست هاش چندان بود.

گوش هاشان نهاده بر قلب اش. باور اما چگونه در سر بود.

كم- كَمك- هيچ! – و پايان بود.

ديگر آنجا، تلاش بي بر بود.

همه شان سوي كار خود رفتند، ديگر او را سراغ نگرفتند،

مرده آنجا، كسي جز آنان بود.

 

 

خاموش، خاموش ...

ترجمه: سوزانِ  گُشتاسبي  اصل

 

خِرخِر، خروش اره، آمد ز صحن خانه

برآسمان غباري، الوارها چو توده.

با هر نسيم عطري، برآسمان روانه.

آنجا كه مي توان ديد، با چشم ها شمرده،

كهسارها پسِ هم. در يك رديف بوده،

آنجا كه روز رختش، بر دشت شب  سپرده.

خِرخِر، خروش اره،

 خِرخِر، خروش اره.

آن پيكر نزارش، مي كرد هم تقبل

دردِ گزند اره، با جان و دل تحمل.

دستان كوچك او، خسته ز كار جانكاه،

در انتظار فرصت، حتا به قدر يك آه.

شايد كه او نشيند، آرام  در كناري،

دور از همه هياهو، برگيردش قراري.

شب چتر تار خود را، كم كم گشود بر روز،

ناگه رسيد آن دم، آن لحظه هاي جان سوز.

آمد صداي خواهر، آن فرصت طلايي،

شام است، وقتِ آرام، آن لحظه ي رهايي.

مفهوم شام بر او، يعني رهايي از كار،

اما به فكر اره، يعني شروع پيكار.

ناگه جهيد اره، در فرصتي بس اندك،

آنجا، رها شد آن دم، از دست هاي كودك.

اره دريد دستش، بر دست هاي خسته،

گويي كه قلب خود را، بر راه مِهر بسته.

فرياد او بپاخواست، برآسمان نظر كرد،

هر كس بديد او را، از درد او خبر كرد.

خون جاري ازوجودش، نقشي به خاك مي داد،

سردي، نشانِ رفتن بر جسم پاك مي داد.

گر چه بسان مردان، پرشور بود و كاري.

اما به وقت اندوه، چون غنچه ي بهاري.

 

من قطعِ او نخواهم، مي گفت او به صد آه،

شايد رهي بيابد، بر دردهاي جانكاه.

آمد طبيب او را، دستش ز تن جدا كرد،

وي را در اين ميانه، از قيدِ تن رها كرد.

هم مي نواخت قلبش، آرام ضربه ها را.

برچهره ي نحيفش، آثار مرگ پيدا.

چون پر كشيد روحش، از جسم كوچك او،

هر كس گرفت راهي، رفتند هم بدآن سو.

اين مرگ همچو سايه، هر لحظه در كمين است،

رسم سراي خاكي، تا بود و هست، اين است.

 

راهِ نرفته

رابرت فراست (1874-1963)

ترجمه: داود خزایی

 

 در جنگلي زردفام، دو راه از هم جدا شده بودند،

و افسوس كه نمي توانستم هر دو را در پيش گيرم

و من كه رهنوردي تنها بودم، مدتي دراز درنگ كردم

و تا چشم كار مي كرد، راه را دنبال كردم،

تا آنجا كه در بوته ها، چرخي زد و نهان شد؛

 سپس راه ديگر را در پيش گرفتم، كه چون راه نخست زيبا بود

و شايد نسبت به آن، دعويِ بهتري داشت،

چرا که پوشيده از علف بود و حضور پايي را آرزو مي كرد:

هر چند، گذار بر آن دو،

به واقع هر دو را يكسان سوده بود،

و آن روز صبح هر دو همانندِ هم

تن به برگ هايي سپرده بودند كه گامي تيره شان نكرده بود،

واي، ببين كه من راه نخست را براي روزي ديگر گذاشتم!

اما از آنجا كه مي دانستم راه به راه مي انجامد،

شك داشتم كه اصلاً از اين راه بي برگشت برگردم.

دوران ها كه سر آيد و جايي باشم

من با آه و افسوسي خواهم گفت:

در جنگلي دو راه از هم جدا شده بودند و من –

من راهي را گرفتم و رفتم كه كمتر سفرديده بود،

و مايه يِ تفاوت همه آن بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 20:20  توسط رفيق فردوسي  |