|
|
|
|
|
رالف والدو امرسون (1803-1882) مقالهنويس، فيلسوف و شاعر آمريكايي است. در بوستون زاد و در هاروارد درس خواند. در اروپا و انگليس به سفر پرداخت و با تامس كارلايل، فيلسوف بلندآوازه، دوستياي تا پايان زندگي بنياد نهاد. در بازگشت به آمريكا شخصيت بارز جنبشِ برينباوري (ترانسِندنتاليسم) شد كه معتقد به سرچشمه گرفتن انديشه و عمل آدمي از طبيعت بود و تجربة روحيِ اشراقيِ فرد را برتر از تعاليم كليسا ميپنداشت. آنچه ميخوانيد درآمدِ نامآورترين رسالة امرسون، طبيعت است. طبيعت درآمد عصر ما واپسنگر است. دخمة پدران را ميسازد. زندگينامهها را مينويسد، تاريخها را، نقد را. نسلهاي گذشته، خدا و طبيعت را چهره به چهره مينگريستند و ما با ديدگان آنها اين دو را مينگريم. چرا ما از ارتباطِ اصيل با كيهان لذت نبريم؟ چرا نبايد شعر و فلسفهاي برآمده از بينش داشته باشيم تا برآمده از سنت، و مذهبي وحياني تا تاريخ مذهب پيشينيان را. با فصلي در پناه طبيعت بودن، كه امواجِ جاناش گرداگرد ما و اندرون ما جاري است، و با توان بسيار خود دعوتمان ميكنند كه متناسب با طبيعت رفتار كنيم، چرا بايد در ميان استخوان گذشتگان كورمال، كورمال بگرديم و نسل نو را در جامة نخنماي گذشتگان بپيچيم؟ امروز هم خورشيد ميدرخشد. پشم وكتان بيشتري هم در زمين هست. سرزمينهاي نو، مردم نو، انديشههاي نو. كارها و قانونها و شيوة پرستش خود را بجوييم. بيگمان پرسشي در ذهنمان نيست كه پاسخي برايش يافت نشود. بايد به كمال آفرينش اعتماد كرد آنچنان كه باور كنيم هر گونه كنجكاوي را كه نظم اشياء در ما برميانگيزد، همان نظم اشياء پاسخش را ميدهد. وضعيت هر كس، راه حلي به زبان هيروگليف براي سؤالاتي است كه پيش ميكشد. پيش از آنكه چون حقيقت، آن را دريابد، چون زندگي، بازياش ميكند. طبيعت هم به طريقي مشابه، با شكلها و ميل و رغبتاش، طرح خود را توصيف ميكند. پرهيب بزرگي را كه آرام، برگردمان ميدرخشد، به پرسش كشيم. بپرسيم آرمانِ طبيعت چيست؟ تمام دانش يك هدف دارد: يافتن نظرية طبيعت. نظريههايي دربارة نژادها و كاركردها داريم، اما هنوز رويكردي مختصر هم دربارة ايدة آفرينش نداريم. چنان از جادة حقيقت دور افتادهايم كه عالمان دين هم با هم در ستيزند و از هم در نفرت، و انديشمندان، غيرمنطقي و نادان به نظر ميآيند. اما در نظر داورياي درست، انتزاعيترين حقيقت، عمليترين حقيقت است. هرگاه كه نظريهاي راستين برآيد، همان شاهد خود خواهد بود و راه آزمودناش، اين است كه بتواند همة پديدهها را تبيين كند. بسياري از اين نظريات نه تنها تبيينكردني نيستند كه تبيينناپذيرند مانند زبان و خواب و ديوانگي و رؤياها و جانوران و جنسيت. از ديدگاه فلسفه، كيهان از طبيعت و روح درست شده است. اگر دقيقتر شويم، هر چه جدايِ از ماست، هر آنچه را فلسفه غيرِ من ميخواند، يعني طبيعت و هنر، ديگران و تنام، بايد زير عنوان اين نام، طبيعت بيايد. در شمردن ارزشهاي طبيعت و برآورد حاصل كار، دنيا را در دو معنا به كار ميبرم، معناي عام و فلسفي. در كندوكاوي عام چون اين يك، بيدقتي چندان مهم نيست؛ آشفتگيِ انديشه رخ نخواهد داد. طبيعت در معنايِ عام، به ماهيتهايي كه دست بشر دگرگوناش نكرده، اطلاق ميگردد، چون فضا، هوا، رود، برگ. هنر هم به آميغِ ارادة آدمي با ماهيتهاي پيشين اطلاق ميگردد، مانند خانه، كانال، پيكره، تصوير. كار آدمي، اگر نيك بنگريم، بسيار بياهميت جلوه ميكند، اندكي شكستن و كندن، نان پختن، وصله زدن، شستن كه با تأثيري چنان عظيم، چون تأثير دنيا بر ذهن آدمي، در برآيندِ كار، تغيير بزرگي نخواهد داد. بهره ي يكم. طبيعت براي خلوت گزيدن، آدم همان اندازه كه بايد از جامعه دوري گزيند بايد از اتاق خود هم دوري گزيند. هنگام خواندن و نوشتن، هر چند كسي با من نيست، اما تنها نيستم. اگر كسي تنهايي را خواهان است، بگذار به ستارگان بنگرد. پرتوهايِ برآمده از آن دنياهاي آسماني، او را و هر آنچه را بر آن دست ميكشد، از هم جدا ميكنند. شايد كسي بينديشد كه از آن رو طرحِ جوّ را شفاف ريختهاند، كه حضورِ ديريازِ خداوند را در اجرامِ آسماني، به آدمي ارزاني كنند. هنگامي كه در كوي و برزن شهر ميبينيشان، چه بزرگ، چه بلند! اگر ستارگان هر هزار سال يك بار در آسمان شب ظاهر ميشدند، مردم چگونه باورشان ميداشتند و بزرگشان ميداشتند؛ و چگونه خاطرة آن شهرِ خدا را كه نشانِشان دادهاند، نسل اندر نسل نگه ميداشتند! اما اين پيكهايِ زيبايي، هر شب برون ميآيند و كيهان را با لبخند ملامتگرشان روشن ميكنند. ستارگان، ارجي ويژه را برميانگيزند چرا كه در عين حضور، دستنايافتنياند؛ اما همة اشياء طبيعي، آن گاه كه ذهن دريچهاش را برويشان بگشايد، اثري آشنا بر جا ميگذارند. طبيعت هيچگاه خلعتي خوار در بر ندارد و خردمندترينِ آدميان هم رازِ مگويِ طبيعت را آشكاره نخواهد كرد و اگر كمالِ طبيعت را هم دريابد، باز كنجكاوياش را از كف نخواهد داد. طبيعت، هيچگاه در دست روحي خردمند، بازيچه نيست. گلها و جانوران و كوهها، خردِمنديِ بهترين ساعتِ زندگياش را بازميتابانند، همان اندازه كه از سادگيِ كودكياش لذت بردهاند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:57 توسط رفيق فردوسي
|
|
||