تبليغاتX
هفت خوان
آشنایی با ادبیات ایران و جهان

(اين قسمت را، به ويژه سخنان خداوند را، دقيق بخوانيد و به حركت از فرود به فراز، ظريف بنگريد.)

 

سخنان‌ خداوند


       
و  خداوند  ايّوب‌ را از ميان‌ گردباد خطاب‌ كرده‌، گفت‌:  2  «كيست‌ كه‌ مشورت‌ را از سخنان‌ بي‌علم‌ تاريك‌ مي‌سازد؟ 3 الا´ن‌ كمر خود را مثل‌ مرد ببند، زيرا كه‌ از تو سؤال‌ مي‌نمايم‌ پس‌ مرا اعلام‌ نما.  4  وقتي‌كه‌ زمين را بنياد نهادم‌ كجا بودي‌؟ بيان‌ كن‌ اگر فهم‌ داري‌. 5 كيست‌ كه‌ آن‌ را پيمايش‌ نمود؟ اگر مي‌داني‌! و كيست‌ كه‌ ريسمانكار را بر آن‌ كشيد؟  6  پايه‌هايش‌ بر چه‌ چيز گذاشته‌ شد؟ و كيست‌ كه‌ سنگ‌ زاويه‌اش‌ را نهاد،  7  هنگامي‌ كه‌ ستارگان‌ صبح‌ با هم‌ ترنّم‌ نمودند، و جميع‌ پسران‌ خدا آواز شادماني‌ دادند؟  8  و كيست‌ كه‌ دريا را به‌ درها مسدود ساخت‌، وقتي‌ كه‌ به‌ در جست‌ و از رحم‌ بيرون‌ آمد؟  9  وقتي‌ كه‌ ابرها را لباس‌ آن‌ گردانيدم‌ و تاريكيِ غليظ‌ را قنداقه‌ آن‌ ساختم‌؟  10  و حدّي‌ براي‌ آن‌ قرار دادم‌ و پشت‌بندها و درها تعيين‌ نمودم‌؟  11  و گفتم‌ تا به‌ اينجا بيا و تجاوز منما، و در اينجا امواج‌ سركش‌ تو بازداشته‌ شود؟12  «آيا تو از ابتداي‌ عمر خود صبح‌ را فرمان‌ دادي‌، و فجر را به‌ موضعش‌ عارف‌ گردانيدي‌، 13 تا كرانه‌هاي‌ زمين‌ را فرو گيرد و شريران‌ از آن‌ افشانده‌ شوند؟  14  مثل‌ گِل‌ زير خاتم‌ مبدّل‌ مي‌گردد و همه‌ چيز مثل‌ لباس‌ صورت‌ مي‌پذيرد. 15  و نور شريران‌ از ايشان‌ گرفته‌ مي‌شود، و بازوي‌ بلند شكسته‌ مي‌گردد.  16  آيا به‌ چشمه‌هاي‌ دريا داخل‌ شده‌، يا به‌ عمقهاي‌ لجّه‌ رفته‌اي‌؟  17  آيا درهاي‌ موت‌ براي‌ تو باز شده‌ است‌؟ يا درهاي‌ سايه‌ موت‌ را ديده‌اي‌؟  18  آيا پهناي‌ زمين‌ را ادراك‌ كرده‌اي‌؟ خبر بده‌ اگر اين‌ همه‌ را مي‌داني‌! 19  راه‌ مسكن‌ نور كدام‌ است‌، و مكان‌ ظلمت‌ كجا مي‌باشد،  20  تا آن‌ را به‌ حدودش‌ برساني‌، و راههاي‌ خانه‌ او را درك‌ نمايي‌؟  21  البتّه‌ مي‌داني‌، چونكه‌ در آنوقت‌ مولود شدي‌، و عدد روزهايت‌ بسيار است‌!22  «آيا به‌ مخزن‌هاي‌ برف‌ داخل‌ شده‌، وخزينه‌هاي‌ تگرگ‌ را مشاهده‌ نموده‌اي‌،  23  كه‌ آنها را به‌ جهت‌ وقت‌ تنگي‌ نگاه‌ داشتم‌، به‌ جهت‌ روز مقاتله‌ و جنگ‌؟  24  به‌ چه‌ طريق‌ روشنايي‌ تقسيم‌ مي‌شود، و باد شرقي‌ بر روي‌ زمين‌ منتشر مي‌گردد؟  25  كيست‌ كه‌ رودخانه‌اي‌ براي‌ سيل‌ كند، يا طريقي‌ به‌ جهت‌ صاعقه‌ها ساخت‌،  26  تا بر زميني‌ كه‌ كسي‌ در آن‌ نيست‌ ببارد و بر بياباني‌ كه‌ در آن‌ آدمي‌ نباشد،  27  تا (زمين‌) ويران‌ و باير را سيراب‌ كند، و علفهاي‌ تازه‌ را از آن‌ بروياند؟ 28 آيا باران‌ را پدري‌ هست‌؟ يا كيست‌ كه‌ قطرات‌ شبنم‌ را توليد نمود؟  29  از رَحِم‌ كيست‌ كه‌ يخ‌ بيرون‌ آمد؟ و ژاله‌ آسمان‌ را كيست‌ كه‌ توليد نمود؟  30  آبها مثل‌ سنگ‌ منجمد مي‌شود، و سطح‌ لجّه‌ يخ‌ مي‌بندد.  31  آيا عِقد ثريّا را مي‌بندي‌؟ يا بندهاي‌ جبّار را مي‌گشايي‌؟  32  آيا برجهاي‌ منطقة‌البُروج‌ را در موسم‌ آنها بيرون‌ مي‌آوري‌؟ و دّب‌اكبر را با بنات‌ او رهبري‌ مي‌نمايي‌؟  33  آيا قانون‌هاي‌ آسمان‌ را مي‌داني‌؟ يا آن‌ را بر زمين‌ مسلّط‌ مي‌گرداني‌؟  34  آيا آواز خود را به‌ ابرها مي‌رساني‌ تا سيل‌ آبها تو را بپوشاند؟  35  آيا برقها را مي‌فرستي‌ تا روانه‌ شوند، و به‌ تو بگويند اينك‌ حاضريم‌؟  36  كيست‌ كه‌ حكمت‌ را در باطن‌ نهاد يا فطانت‌ را به‌ دل‌ بخشيد؟  37  كيست‌ كه‌ با حكمت‌، ابرها را بشمارد؟ و كيست‌ كه‌ مشكهاي‌ آسمان‌ را بريزد، 38  چون‌ غبار گِل‌شده‌، جمع‌ مي‌شود و كلوخها با هم‌ مي‌چسبند؟  39  آيا شكار را براي‌ شير ماده‌ صيد مي‌كني‌؟ و اشتهاي‌ شير ژيان‌ را سير مي‌نمايي‌،  40  حيني‌ كه‌ در مأواي‌ خود خويشتن‌ را جمع‌ مي‌كنند و در بيشه‌ در كمين‌ مي‌نشينند؟
41  
كيست‌ كه‌ غذا را براي‌ غراب‌ آماده‌ مي‌سازد، چون‌ بچّه‌هايش‌ نزد خدا فرياد برمي‌آورند، و به‌ سبب‌ نبودن‌ خوراك‌ آواره‌ مي‌گردند؟« آيا وقت‌ زاييدن‌ بز كوهي‌ را مي‌داني‌؟يا زمان‌ وضع‌ حمل‌ آهو را نشان‌ مي‌دهي‌؟  2  آيا ماههايي‌ را كه‌ كامل‌ مي‌سازند حساب‌ تواني‌ كرد؟ يا زمان‌ زاييدن‌ آنهارا مي‌داني‌؟  3  خم‌ شده‌، بچّه‌هاي‌ خود را مي‌زايند و از دردهاي‌ خود فارغ‌ مي‌شوند.  4  بچّه‌هاي‌ آنها قوّي‌ شده‌، در بيابان‌ نمّو مي‌كنند، مي‌روند و نزد آنها برنمي‌گردند.  5  كيست‌ كه‌ خر وحشي‌ را رها كرده‌، آزاد ساخت‌، و كيست‌ كه‌ بندهاي‌ گورخر را باز نمود،  6  كه‌ من‌ بيابان‌ را خانه‌ او ساختم‌، و شوره‌زار را مسكن‌ او گردانيدم‌؟  7  به‌ غوغاي‌ شهر استهزاء مي‌كند و خروش‌ رمه‌بان‌ را گوش‌ نمي‌گيرد.  8  دايره‌ كوهها چراگاه‌ او است‌ و هرگونه‌ سبزه‌ را مي‌طلبد.  9  آيا گاو وحشي‌ راضي‌ شود كه‌ تو را خدمت‌ نمايد، يا نزد آخور تو منزل‌ گيرد؟ 10  آيا گاو وحشي‌ را به‌ ريسمانش‌ به‌ شيار تواني‌ بست‌؟ يا واديها را از عقب‌ تو مازو خواهد نمود؟ 11  آيا از اينكه‌ قوّتش‌ عظيم‌ است‌ بر او اعتماد خواهي‌ كرد؟ و كار خود را به‌ او حواله‌ خواهي‌ نمود؟  12  آيا براو توكّل‌ خواهي‌ كرد كه‌ محصولت‌ را باز آورد و آن‌ را به‌ خرمنگاهت‌ جمع‌ كند؟13 «بال‌ شترمرغ‌ به‌ شادي‌ متحرّك‌ مي‌شود و امّا پر و بال‌ او مثل‌ لقلق‌ نيست‌.  14  زيرا كه‌ تخمهاي‌ خود را به‌ زمين‌ وامي‌گذارد و بر روي‌ خاك‌ آنها را گرم‌ مي‌كند،  15  و فراموش‌ مي‌كند كه‌ پا آنها را مي‌افشرد، و وحوش‌ صحرا آنها را پايمال‌ مي‌كنند.  16  با بچّه‌هاي‌ خود سختي‌مي‌كند كه‌ گويا از آن‌ او نيستند؛ محنت‌ او باطل‌ است‌ و متأسّف‌ نمي‌شود.  17  زيرا خدا او را از حكمت‌ محروم‌ ساخته‌، و از فطانت‌ او را نصيبي‌ نداده‌ است‌.  18  هنگامي‌ كه‌ به‌ بلندي‌ پرواز مي‌كند، اسب‌ و سوارش‌ را استهزا مي‌نمايد.19  «آيا تو اسب‌ را قوّت‌ داده‌ و گردن‌ او را به‌ يال‌ ملبّس‌ گردانيده‌اي‌؟  20  آيا او را مثل‌ ملخ‌ به‌ جست‌ وخيز آورده‌اي‌؟ خروش‌ شيهه‌ او مهيب‌ است‌.  21  در وادي‌ پا زده‌، از قوّت‌ خود وجد مي‌نمايد و به‌ مقابله‌ مسلّحان‌ بيرون‌ مي‌رود.  22  بر خوف‌ استهزاء كرده‌، هراسان‌ نمي‌شود، و از دم‌ شمشير برنمي‌گردد.  23  تركش‌ بر او چكچك‌ مي‌كند، و نيزه‌ درخشنده‌ و مزراق‌  24  با خشم‌ و غيض‌ زمين‌ را مي‌نوردد. و چون‌ كَرِنّا صدا مي‌كند نمي‌ايستد،  25  وقتي‌ كه‌ كَرِنّا نواخته‌ شود هه‌هه‌ مي‌گويد و جنگ‌ را از دور استشمام‌ مي‌كند، و خروش‌ سرداران‌ و غوغا را.  26  آيا از حكمت‌ تو شاهين‌ مي‌پرد؟ و بالهاي‌ خود را بطرف‌ جنوب‌ پهن‌ مي‌كند؟  27  آيا از فرمان‌ تو عقاب‌ صعود مي‌نمايد و آشيانه‌ خود را به‌ جاي‌ بلند مي‌سازد؟ 28  بر صخره‌ ساكن‌ شده‌، مأوا مي‌سازد. بر صخره‌ تيز و بر ملاذ منيع‌.  29  از آنجا خوراك‌ خود را به‌ نظر مي‌آورد و چشمانش‌ از دور مي‌نگرد. 30 بچّه‌هايش‌ خون‌ را مي‌مكند و جايي‌ كه‌ كشتگانند او آنجا است‌و  خداوند  مكرّر كرده‌، ايّوب‌ را گفت‌:2  «آيا مجادله‌كننده‌ با قادرمطلق‌ مخاصمه‌ نمايد؟ كسي‌ كه‌ با خدا محاجّه‌ كند آن‌ را جواب‌ بدهد».
3  
آنگاه‌ ايّوب‌  خداوند  را جواب‌ داده‌، گفت «‌: 4 اينك‌ من‌ حقير هستم‌ و به‌ تو چه‌ جواب‌ دهم‌؟ دست‌ خود را به‌ دهانم‌ گذاشته‌ام‌.  5  يك‌ مرتبه‌ گفتم‌ و تكرار نخواهم‌ كرد. بلكه‌ دو مرتبه‌ و نخواهم‌ افزود
6  
پس‌  خداوند  ايّوب‌ را از گردباد خطاب‌ كرد و گفت‌:  7  «الا´ن‌ كمر خود را مثل‌ مرد ببند. از تو سؤال‌ مي‌نمايم‌ و مرا اعلام‌ كن‌.  8  آيا داوري‌ مرا نيز باطل‌ مي‌نمايي‌؟ و مرا ملزم‌ مي‌سازي‌ تا خويشتن‌ را عادل‌ بنمايي‌؟  9  آيا تو را مثل‌ خدا بازويي‌ هست‌؟ و به‌ آواز مثل‌ او رعد تواني‌ كرد؟ 10  الا´ن‌ خويشتن‌ را به‌ جلال‌ و عظمت‌ زينت‌ بده‌، و به‌ عزّت‌ و شوكت‌ ملبّس‌ ساز.  11  شدّت‌ غضب‌ خود را بريز و به‌ هركه‌ متكبّر است‌ نظر افكنده‌، او را به‌ زير انداز.  12  بر هركه‌ متكبّر است‌ نظر كن‌ و او را ذليل‌ بساز و شريران‌ را در جاي‌ ايشان‌ پايمال‌ كن‌.  13  ايشان‌ را با هم‌ در خاك‌ پنهان‌ نما و رويهاي‌ ايشان‌ را درجاي‌ مخفي‌ محبوس‌ كن‌.  14  آنگاه‌ من‌ نيز درباره‌ تو اقرار خواهم‌ كرد، كه‌ دست‌ راستت‌ تو را نجات‌ تواند داد.  15  اينك‌ بَهِيموت‌ كه‌ او را با تو آفريده‌ام‌ كه‌ علف‌ را مثل‌ گاو مي‌خورد، 16 همانا قوّت‌ او در كمرش‌ مي‌باشد، و توانايي‌ وي‌ در رگهاي‌ شكمش‌.  17  دم‌ خود را مثل‌ سرو آزاد مي‌جنباند. رگهاي‌ رانش‌ به‌ هم‌ پيچيده‌ است‌. 18  استخوانهايش‌ مثل‌ لوله‌هاي‌ برنجين‌ و اعضايش‌ مثل‌ تيرهاي‌ آهنين‌ است‌.  19  او افضل‌ صنايع‌ خدا است‌. آن‌ كه‌ او را آفريد حربه‌اش‌ را به‌ او داده‌ است‌.  20  به‌ درستي‌ كه‌ كوهها برايش‌ علوفه‌ مي‌روياند، كه‌ در آنها تماميِ حيوانات‌ صحرا بازي‌ مي‌كنند؛  21  زير درختهاي‌ كُنار مي‌خوابد. در سايه‌ نيزار و در خَلاب‌.  22  درختهاي‌ كُنار او رابه‌ سايه‌ خود مي‌پوشاند، و بيدهاي‌ نهر، وي‌ را احاطه‌ مي‌نمايد.  23  اينك‌ رودخانه‌ طغيان‌ مي‌كند، ليكن‌ او نمي‌ترسد و اگر چه‌ اُرْدُن‌ در دهانش‌ ريخته‌ شود ايمن‌ خواهد بود.  24  آيا چون‌ نگران‌ است‌ او را گرفتار توان‌ كرد؟ يا بيني‌ وي‌ را با قلاّب‌ توان‌ سفت‌ ؟«آيا لِوْياتان‌ را با قلاّب‌ تواني‌ كشيد؟ يا زبانش‌ را با ريسمان‌ تواني‌ فشرد؟  2  آيا در بيني‌ او مهار تواني‌ كشيد؟ يا چانه‌اش‌ را با قلاّب‌ تواني‌ سفت‌؟  3  آيا او نزد تو تضرّع‌ زياد خواهد نمود؟ يا سخنان‌ ملايم‌ به‌ تو خواهد گفت‌؟  4  آيا با تو عهد خواهد بست‌ يا او را براي‌ بندگي‌ دايمي‌ خواهي‌ گرفت‌؟  5  آيا با او مثل‌ گنجشك‌ بازي‌ تواني‌ كرد؟ يا او را براي‌ كنيزان‌ خود تواني‌ بست‌؟  6  آيا جماعت‌ (صيّادان‌) از او داد و ستد خواهند كرد؟ يا او را در ميان‌ تاجران‌ تقسيم‌ خواهند نمود؟  7  آيا پوست‌ او را با نيزه‌ها مملّو تواني‌كرد؟ يا سرش‌ را با خُطّافهاي‌ ماهي‌گيران‌؟  8  اگر دست‌ خود را بر او بگذاري‌ جنگ‌ را به‌ ياد خواهي‌ داشت‌ و ديگر نخواهي‌ كرد.  9  اينك‌ اميد به‌ او باطل‌ است‌. آيا از رؤيتش‌ نيز آدمي‌ به‌ روي‌ درافكنده‌ نمي‌شود؟  10  كسي‌ اينقدر متهوّر نيست‌ كه‌ او را برانگيزاند. پس‌ كيست‌ كه‌ در حضور من‌ بايستد؟  11  كيست‌ كه‌ سبقت‌ جسته‌، چيزي‌ به‌ من‌ داده‌، تابه‌ او ردّ نمايم‌؟ هرچه‌ زير آسمان‌ است‌ از آن‌ من‌ مي‌باشد.12  «درباره‌ اعضايش‌ خاموش‌ نخواهم‌ شد و از جبروت‌ و جمال‌ تركيب‌ او خبر خواهم‌ داد. 13 كيست‌ كه‌ روي‌ لباس‌ او را باز تواند نمود؟ و كيست‌ كه‌ در ميان‌ دو صف‌ دندانش‌ داخل‌ شود؟
14  
كيست‌ كه‌ درهاي‌ چهره‌اش‌ را بگشايد؟ دايره‌ دندانهايش‌ هولناك‌ است‌.  15  سپرهاي‌ زورآورش‌ فخر او مي‌باشد، با مُهر محكم‌ وصل‌ شده‌ است‌. 16  با يكديگر چنان‌ چسبيده‌اند كه‌ باد از ميان‌ آنها نمي‌گذرد.  17  با همديگر چنان‌ وصل‌ شده‌اند و با هم‌ مُلْتَصِقند كه‌ جدا نمي‌شوند.  18  از عطسه‌هاي‌ او نور ساطع‌ مي‌گردد و چشمان‌ او مثل‌ پلكهاي‌ فجر است‌.  19  از دهانش‌ مشعلها بيرون‌ مي‌آيد و شعله‌هاي‌ آتش‌ برمي‌جهد.  20  از بيني‌هاي‌ او دود برمي‌آيد مثل‌ ديگ‌ جوشنده‌ و پاتيل‌.  21  از نفس‌ او اخگرها افروخته‌ مي‌شود و از دهانش‌ شعله‌ بيرون‌ مي‌آيد.  22  بر گردنش‌ قوّت‌ نشيمن‌ دارد، و هيبت‌ پيش‌ رويش‌ رقص‌ مي‌نمايد.  23  طبقات‌ گوشت‌ او به‌ هم‌ چسبيده‌ است‌، و بر وي‌ مستحكم‌ است‌ كه‌ متحرّك‌ نمي‌شود.  24  دلش‌ مثل‌ سنگ‌ مستحكم‌ است‌، و مانند سنگ‌ زيرين‌ آسيا محكم‌ مي‌باشد.  25  چون‌ او برمي‌خيزد، نيرومندان‌ هراسان‌ مي‌شوند، و از خوف‌ بي‌خود مي‌گردند. 26  اگر شمشير به‌ او انداخته‌ شود اثر نمي‌كند، و نه‌ نيزه‌ و نه‌ مزراق‌ و نه‌ تير.  27  آهن‌ را مثل‌ كاه‌ مي‌شمارد و برنج‌ را مانند چوب‌ پوسيده‌. 28 تيرهاي‌ كمان‌ او را فرار نمي‌دهد و سنگهاي‌ فلاخن‌ نزد او به‌ كاه‌ مبدّل‌ مي‌شود.  29  عمود مثل‌ كاه‌ شمرده‌ مي‌شود و بر حركت‌ مزراق‌ مي‌خندد. 30  در زيرش‌ پاره‌هاي‌ سفال‌ تيز است‌ و گردون‌ پر ميخ‌ را بر گِل‌ پهن‌ مي‌كند.  31  لجّه‌ را مثل‌ ديگ‌ مي‌جوشاند و دريا را مانند پاتيلچه‌ عطّاران‌ مي‌گرداند.  32  راه‌ را در عقب‌ خويش‌ تابان‌ مي‌سازد به‌ نوعي‌ كه‌ لجّه‌ را سفيدمو گمان‌ مي‌برند. 33  بر روي‌ خاك‌ نظير او نيست‌، كه‌ بدون‌ خوف‌آفريده‌ شده‌ باشد.  34  بر هرچيز بلند نظر مي‌افكند و بر جميع‌ حيوانات‌ سركش‌ پادشاه‌ است‌

 

عرايض‌ ايوب‌
       
و ايّوب‌  خداوند  را جواب‌ داده‌، گفت‌:2  «مي‌دانم‌ كه‌ به‌ هر چيز قادر هستي‌، و ابداً قصد تو را منع‌ نتوان‌ نمود.  3  كيست‌ كه‌ مشورت‌ را بي‌عِلم‌ مخفي‌ مي‌سازد؟ لكن‌ من‌ به‌ آنچه‌ نفهميدم‌ تكلّم‌ نمودم‌. به‌ چيزهايي‌ كه‌ فوق‌ از عقل‌ من‌ بود و نمي‌دانستم‌.  4  الا´ن‌ بشنو تا من‌ سخن‌ گويم‌؛ از تو سؤال‌ مي‌نمايم‌ مرا تعليم‌ بده‌.  5  از شنيدن‌ گوش‌ درباره‌ تو شنيده‌ بودم‌ ليكن‌ الا´ن‌ چشم‌ من‌ تو را مي‌بيند.  6  از اين‌ جهت‌ از خويشتن‌ كراهت‌ دارم‌ و در خاك‌ و خاكستر توبه‌ مي‌نمايم‌.»

مؤخره‌ كتاب‌
7  
و واقع‌ شد بعد از اينكه‌  خداوند  اين‌ سخنان‌ را به‌ ايّوب‌ گفته‌ بود كه‌  خداوند  به‌ اليفاز تيماني‌ فرمود: «خشم‌ من‌ بر تو و بر دو رفيقت‌ افروخته‌ شده‌، زيرا كه‌ درباره‌ من‌ آنچه‌ راست‌ است‌ مثل‌ بنده‌ام‌ ايّوب‌ نگفتيد.  8  پس‌ حال‌ هفت‌ گوساله‌ و هفت‌ قوچ‌ براي‌ خود بگيريد و نزد بنده‌ من‌ ايّوب‌ رفته‌، قرباني‌ سوختني‌ به‌ جهت‌ خويشتن‌ بگذرانيد؛ و بنده‌ام‌ ايّوب‌ به‌ جهت‌ شما دعا خواهد نمود، زيرا كه‌ او را مستجاب‌ خواهم‌ فرمود، مبادا پاداش‌ حماقت‌ شما را به‌ شما برسانم‌، چونكه‌ درباره‌ من‌ آنچه‌ راست‌ است‌ مثل‌ بنده‌ام‌ ايّوب‌ نگفتيد.»
9  
پس‌ اليفاز تيماني‌ و بلدد شوحي‌ و صوفر نعماتي‌ رفته‌، به‌ نوعي‌ كه‌  خداوند  به‌ ايشان‌ امرفرموده‌ بود، عمل‌ نمودند؛ و  خداوند  ايّوب‌ را مستجاب‌ فرمود.  10  و چون‌ ايّوب‌ براي‌ اصحاب‌ خود دعا كرد،  خداوند  مصيبت‌ او را دور ساخت‌ و  خداوند  به‌ ايّوب‌ دو چندان‌ آنچه‌ پيش‌ داشته‌ بود عطا فرمود.  11  و جميع‌ برادرانش‌ و همه‌ خواهرانش‌ و تمامي‌ آشنايان‌ قديمش‌ نزد وي‌ آمده‌، در خانه‌اش‌ با وي‌ نان‌ خوردند و او را درباره‌ تمامي‌ مصيبتي‌ كه‌  خداوند  به‌ او رسانيده‌ بود تعزيت‌ گفته‌، تسلّي‌ دادند و هركس‌ يك‌ قسيطه‌ و هركس‌ يك‌ حلقه‌ طلا به‌ او داد.
12  
و  خداوند  آخر ايّوب‌ را بيشتر از اوّل‌ اومبارك‌ فرمود، چنانكه‌ او را چهارده‌ هزار گوسفند و شش‌ هزار شتر و هزار جفت‌ گاو و هزار الاغ‌ ماده‌ بود.  13  و او را هفت‌ پسر و سه‌ دختر بود.  14 و دختر اوّل‌ را يَميمَه‌ و دوّم‌ را قَصِيْعَه‌ و سوّم‌ را قَرنْ هَفُّوك‌ نام‌ نهاد.  15  و در تمامي‌ زمين‌ مثل‌ دختران‌ ايّوب‌ زنان‌ نيكوصورت‌ يافت‌ نشدند و پدر ايشان‌، ايشان‌ را در ميان‌ برادرانشان‌ ارثي‌ داد.  16  و بعد از آن‌ ايّوب‌ صد و چهل‌ سال‌ زندگاني‌ نمود و پسران‌ خود و پسران‌ پسران‌ خود را تا پشت‌ چهارم‌ ديد. 17  پس‌ ايّوب‌ پير و سالخـورده‌ شـده‌، وفات‌ يافت‌.

 

www.farsicrc.com/index.php?option=com_content&task=view&id=1811&Itemid=186

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 9:17  توسط رفيق فردوسي  | 

57

Light, my light, the world-filling light, the eye-kissing light, heart-sweetening light!

Ah, the light dances, my darling, at the centre of my life; the light strikes, my darling, the chords of my love; the sky opens, the wind runs wild, laughter passes over the earth.

The butterflies spread their sails on the sea of light. Lilies and jasmines surge up on the crest of the waves of light.

The light is shattered into gold on every cloud, my darling, and it scatters gems in profusion.

Mirth spreads from leaf to leaf, my darling, and gladness without measure. The heaven's river has drowned its banks and the flood of joy is abroad.

 

57

 نور، ای نورمن! نوري كه جهان را ميآكني، نوري كه برچشم ها بوسه ميزني، نوري كه قلب ها را شادمان ميكني!

آي اي دلبرم نور در كانون جهان رقصان است؛ نور اي دلبندم بر رگ و پي عشق ام ضربه ميزند؛ آسمان گشوده ميآيد، باد وحشي افسار مي گسلد و حتا بر زمين گسترده ميآيد. پروانگان بادبانهايشان را بر درياي نور ميگسترانند، سوسنها و ياسمنها رو به قبله امواج نور در جنبشند.

نور در هر ابري شكسته ميآيد اي دلبندم و گوهرهائي را آشفته و درهم نثار ميكند.

 شعف از برگ تا برگ گسترده ميآيد اي دلبندم و شادماني بي اندازهاي نيز.

  رودخانه آسمان كرانه هايش را در خويش فروكشيده و سيلِ شادماني روان است .

 

58

Let all the strains of joy mingle in my last song---the joy that makes the earth flow over in the riotous excess of the grass, the joy that sets the twin brothers, life and death, dancing over the wide world, the joy that sweeps in with the tempest, shaking and waking all life with laughter, the joy that sits still with its tears on the open red lotus of pain, and the joy that throws everything it has upon the dust, and knows not a word.

 

58

بگذاريد تمامي نغمه هاي شادماني در آخرين سروده ام درهم آميخته آيند ـ شادماني اي كه زمين را در فراواني سبز چمن روانه ميكند ، شادمانياي كه اين برادران توأمان، مرگ و زندگي را وا ميدارد كه در پهنهي اين گيتي برقصند، شادمانياي كه همراه با طوفان همه چيز را ميروبَد، و با خنده تمامي زندگي را بر جاي ميلرزاند و از خواب بيدار ميكند، شادمانياي كه بر نيلوفرِ شكفتهيِ سرخ رنگِ درد، آرام و گريان مينشيند، و شادمانياي كه هر آنچه را دارد بر خاك مياندازد و هيچ نميداند.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:20  توسط رفيق فردوسي  | 

نشخوار

 

-          غم، نشخوارِ جان را

آغاز مي كند

 

-   و شب

            آفتاب را.

 

                          

                       

الواح

 

ضحاكِ ماردوش را

نشاني نيست؛

اما از پسِ قرنها

            پژواكِ بيدادِ حمورابي

بر الواحِ گمگشته

ديگرباره خون و مرگ را  . . .

 

 

                             

                       

 

عادت

 

سگهايِ عادت

در قفامان

            مي دوند.

و سنگي نيست

         مگر بسته در يخ -

كه دفعشان كنيم.

 

 

 

پير مرد

 

يك متر طناب

                        و  فا

           صله اي

                              اند

         ك

                             از

         زمين.

 

 

                                             

 

 

                               

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 1:24  توسط رفيق فردوسي  |