|
|
|
|
|
(اين قسمت را، به ويژه سخنان خداوند را، دقيق بخوانيد و به حركت از فرود به فراز، ظريف بنگريد.) سخنان خداوند
عرايض ايوب مؤخره كتاب www.farsicrc.com/index.php?option=com_content&task=view&id=1811&Itemid=186 |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 9:17 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
57 Light, my light, the world-filling light, the eye-kissing light, heart-sweetening light! Ah, the light dances, my darling, at the centre of my life; the light strikes, my darling, the chords of my love; the sky opens, the wind runs wild, laughter passes over the earth. The butterflies spread their sails on the sea of light. Lilies and jasmines surge up on the crest of the waves of light. The light is shattered into gold on every cloud, my darling, and it scatters gems in profusion. Mirth spreads from leaf to leaf, my darling, and gladness without measure. The heaven's river has drowned its banks and the flood of joy is abroad. 57 نور، ای نورمن! نوري كه جهان را ميآكني، نوري كه برچشم ها بوسه ميزني، نوري كه قلب ها را شادمان ميكني! آي اي دلبرم نور در كانون جهان رقصان است؛ نور اي دلبندم بر رگ و پي عشق ام ضربه ميزند؛ آسمان گشوده ميآيد، باد وحشي افسار مي گسلد و حتا بر زمين گسترده ميآيد. پروانگان بادبانهايشان را بر درياي نور ميگسترانند، سوسنها و ياسمنها رو به قبله امواج نور در جنبشند. نور در هر ابري شكسته ميآيد اي دلبندم و گوهرهائي را آشفته و درهم نثار ميكند. شعف از برگ تا برگ گسترده ميآيد اي دلبندم و شادماني بي اندازهاي نيز. رودخانه آسمان كرانه هايش را در خويش فروكشيده و سيلِ شادماني روان است . 58 Let all the strains of joy mingle in my last song---the joy that makes the earth flow over in the riotous excess of the grass, the joy that sets the twin brothers, life and death, dancing over the wide world, the joy that sweeps in with the tempest, shaking and waking all life with laughter, the joy that sits still with its tears on the open red lotus of pain, and the joy that throws everything it has upon the dust, and knows not a word. 58 بگذاريد تمامي نغمه هاي شادماني در آخرين سروده ام درهم آميخته آيند ـ شادماني اي كه زمين را در فراواني سبز چمن روانه ميكند ، شادمانياي كه اين برادران توأمان، مرگ و زندگي را وا ميدارد كه در پهنهي اين گيتي برقصند، شادمانياي كه همراه با طوفان همه چيز را ميروبَد، و با خنده تمامي زندگي را بر جاي ميلرزاند و از خواب بيدار ميكند، شادمانياي كه بر نيلوفرِ شكفتهيِ سرخ رنگِ درد، آرام و گريان مينشيند، و شادمانياي كه هر آنچه را دارد بر خاك مياندازد و هيچ نميداند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 8:20 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
نشخوار - غم، نشخوارِ جان را آغاز مي كند - و شب آفتاب را.
الواح ضحاكِ ماردوش را نشاني نيست؛ اما از پسِ قرنها پژواكِ بيدادِ حمورابي بر الواحِ گمگشته ديگرباره خون و مرگ را . . .
عادت
سگهايِ عادت در قفامان مي دوند. و سنگي نيست مگر بسته در يخ – - كه دفعشان كنيم.
پير مرد يك متر طناب و فا صله اي اند ك از زمين.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 1:24 توسط رفيق فردوسي
|
|
||