|
|
|
|
|
اي خدا از عاشقان خشنود باد عاشقان را عاقبت محمود باد عاشقان را از جمالت عيد باد جانشان در آتشت چون عود باد دست كردي دلبرا در خون ما جان ما زين دست خونآلود باد هر كه گويد كه خلاصش دِه ز عشق آن دعا از آسمان مردود باد مه كم آيد مدتي در راه عشق آن كميِ عشق جمله سود باد ديگران از مرگ مهلت خواستند عاشقان گويند ني ني زود باد آسمان از دود عاشق ساختهست آفرين بر صاحب اين دود باد
مولانا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:19 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
ويلفرد اوون (1893-1918)
ترجمه: داود خزايي چون گدايان ديرين سال، خم گشته در زير بار كيسه هامان
با زانوهايي لرزان، سرفه كنان چون عجوزكان، نفرين ورد زبانمان وقتي كه از ميان لجن ها مي گذشتيم، تا وقتي كه به آتش بي امان و شبح آسايِ جنگ پشت كرديم، و پاي كشان به سوي آسايشگاه دوردست مي رفتيم. سربازان، خواب رفته پا بر زمين مي كوفتند. خيلي ها پوتيني هم نداشتند، اما لنگان و خون آلود به راه ادامه مي دادند. همه لنگ، همه كور؛ مستِ خستگي بودند؛ و گوش هاشان كر بود حتا در برابر صفير بمب هاي گازي كه نرم نرم پشتِ سرشان فرو مي آمد. سمي! گاز سمي! بجنبيد بچه ها! – در تب و تابِ حيراني، دست ها پيِ ماسك هاي بدريخت مي گشت كه به موقع روي صورت محكم بسته شوند، اما هنوز كسي از درد فرياد مي كشيد و تلو تلو مي خورد و بسان مردي گرفتار آمده درگودي از آتش و آهك دست و پا مي زد. – تار از پشتِ شيشه هاي مه آلود و نورِ سبزِ سبزِ چشم آزار، زيرِ درياي سبز مي ديدمش كه غرق مي شد. آري، در تمام خوابهايم رو در روي ديدگان درمانده ام به سويم خيز بر مي دارد، چون شمع آب مي شود، خفه مي شود، غرقه مي شود. آري، اگر تو را هم توان آن بودي كه در رؤياهاي خفقان آورت پشت ارابه اي راه بروي كه او را در آن انداختيم، و حضور درد را در چشمهاي چرخان سفيدش، در صورتش ببيني، صورتي كه چون آنِ ابليسِ آكنده از گناه، وارفته است، اگر مي توانستي در هر تكان ارابه، غرغرِ خون را بشنوي كه از ريه هاي چركينش فرو مي ريخت تلخ همچون نشخوارِ زننده و بي درمانِ زخم هايِ زبان هايِ بي گناه، - آن گاه اي دوست من، با چنين شور فزاينده اي به كودكان شيفته ي آن شكوه زبون، نمي گفتي آن دروغ ديرين را: گر بميري براي ميهن خويش وه چه بشكوه و سخت شيرين است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:9 توسط رفيق فردوسي
|
|
||