|
|
|
|
|
استاد «فریدون جنیدی» استاد « فریدون جنیدی » فرزند شادروان « بکتاش ایرانی » بزرگ مرد خراسانی، در سپیده دم 20 فروردین ماه 1318 خورشیدی خیامی در کوهستان ریوند نیشابور دیده به دیدار مام میهن گشود. سال ها کوشش او در راه خود باوری ایرانیان از سرآغازی شکوهمند در جوانی اش سر چشمه می گیرد. . . و یاد آن لحظه بزرگ و بشکوه به سال 1345 در کلاس « درس تاریخ فرهنگ »( دکتر عیسی صدیق)، هنگامی که استاد صدیق درباره اوستا خوانی و پهلوی خوانی اروپاییان سخن می گفت و با ستایش بیش از اندازه از آنان، سخن را به خواندن سنگ نوشته های بیستون به کوشش راولینسون کشانید، و با چنان بزرگداشت و شور و گرمی از کار او یاد می کرد که از چشمانش درخش می جهید و گفت: « یک اروپایی برای خواندن سنگ نوشته ایرانی 30 سال زمان نهاد، و شما که ایرانی هستید آیا حاضرید برای کشور خودتان سه سال از عمر خودتان را بگذارید؟» چون این سخن را گفت انگشتان دست راست را در جیب جلیقه نهاد و به دانشجویان پشت کرد. تا پشت میز بنشیند. استاد جنیدی در روند این یادآوری چنین می نویسد: « در این هنگام بر پای خاسته بودم، و چون استاد مرا دید که ایستاده ام، پرسید: «بله؟ آقا!» چنانکه آئین کلاس های او بوده، نام خودم، کلاسم، رشته ام را یاد آور شدم و استاد گفت : « بفرمایید ». من نیز با گرمایی که از نهاد جان و روانم برخاسته بود. گفتم : استاد مگر شما آن ایرانیان را که سی سال بر سر کار پژوهش جان و زمان نهاده باشند نمی شناسید؟ مگر فردوسی برای زنده نگاهداشتن اندیشه و فرهنگ و زبان ایرانی 30 سال زمان ننهاد، بازآنکه بارها گفته شده است که نان جو نیز بر سفره نداشته است ؟مگر استاد دهخدا بیش از سی سال زمان بر سر فرهنگ ننهاد؟هنوز که کفن دهخدا خشک نشده است ! شما به جای آنکه جوانان را برانگیزید تا 30 و 40 سال از زمان خود را بر سرفرهنگ ایران بنهند، آنان را کوچک می شمارید، تا در خود، ننگ ببینند و خویش را در خور و شایسته سرزنش بشمارند؟ اکنون برای آنکه بدانید جوانان ایرانی 30سال از زندگی خود را بر سر فرهنگ ایران می نهند. همین جا به شما می گویم : من ! فریدون جنیدی ! جوان ایرانی ! تا پایان زمان خود، زندگی خویش را در راه پژوهش در فرهنگ ایران خواهم افشاند ! » اما بی گمان بنیانگذاری سازمان پژوهش فرهنگ ایران : بنیاد نیشابور را به وسیله استاد در سال 1358 می بایست کانونی بزرگ در کارکرد و کوشش او در راه ماندگی ناپذیرش دانست. تنها جایگاهی برای ایرانیان که در آن به گونه علمی و پژوهشی به ایران و فرهنگ ایرانی پرداخته می شود.تنها جایگاهی که به راستی با زندگی و سرنوشت و سرگذشت استاد توامان است. همان شاهراه و جایگاه شگفتی که بر فراز بلندای چکادهایش چنین ندا در داد: « برپای خیزید و فرهنگ خویش باز شناسید و جایگاه خویش و کشور خویش را در جهان بازیابید و ارزش دستاوردهای بی شمار فرهنگی پدران و مادران خویش را در پهنه میدان فرهنگ جهانی باز بینید و در این زمان که هیاهویی خفیف، از جنبش آبخیزهای ژرفای دریای جان ایرانیان به گوش می رسد، و از همه سو جنبش های فرهنگی تازه را پدید می آورد... این زمان زرین را، که همهمه نهفته بیداری جان ایرانیان، نرم نرمک آشکار می شود از دست مدهید ! این تپش، تپش دل فرهنگ ایران است، آن را دریابید ! این دم، دم گرم جان نیاکان است آن را فروبرید ! » و چه زیبا است نگره « فاتح عبد ا . . . »(اردمهر) روزنامه نگار و استاد تاجیک، در روزنامه صدای مردم(23 اکتبر 1992) که: « بنیاد نیشابور، ذاتا همان کارهایی را بسامان می رساند که به دوران ساسانیان فرهنگستان گندی شاپور، و در ایام عباسیان: انجمن اخوان صفا در پیشگاه ملت ایران و مسلمان انجام داده بودند.» و اکنون استاد فریدون جنیدی به همراهی دیگر یاران و استادان بنیاد با سرافرازی بسیار در برابر روان نیاکان، در بیست و پنجمین سال بنیاد نهادن بنیاد نیشابور با انبوهی از بی مانند ترین پژوهش های گرانسنگ در راستای فرهنگ ایران باستان و ایران پس از اسلام، اقوام ایرانی و گویش شناسی، شاهنامه پژوهی، زبانهای باستانی و . . . که از سوی نشر بلخ ( وابسته به بنیاد نیشابور ) منتشر گشته و با برگزاری انجمن های آموزش خط و زبانهای پهلوی و اوستایی و فارسی باستان و انجمن های شاهنامه خوانی برای آگاهی مردمان ایرانی از چگونگی و چند و چون پرداختن به دانش ایرانشناسی، خویشکاری ( مسئولیت ) خویش را به یاری یزدان ادامه می دهد. نشانی استاد فریدون جنیدی : fereydoonjoneydi@hotmail.com بنیادنیشابور- سازمان پژوهش فرهنگ ایران تهران، بلوارکشاورز، روبروی پارک لاله، خیابان جلالیه، شماره 8، کدپستی: 14176 دورواژ(تلفن):88962784 دورنگار: 88962243 http://www.bonyad-neyshaboor.com |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:30 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
1 Thou hast made me endless, such is thy pleasure. This frail vessel thou emptiest again and again, and fillest it ever with fresh life. This little flute of a reed thou hast carried over hills and dales, and hast breathed through it melodies eternally new. At the immortal touch of thy hands my little heart loses its limits in joy and gives birth to utterance ineffable. Thy infinite gifts come to me only on these very small hands of mine. Ages pass, and still thou pourest, and still there is room to fill. 1 تو مرا پايان ناپذير ساخته اي و مايه يِ خوشدليِ تو اين است. اين جامِ شكننده را، هر دم پياپي درمي كشي و باز با جاني نو مي آكني. اين نيِ كوچك را، از فرازِ دره و دشت و دمن كشانده اي، و نغمه هايي جاودانه نو در آن دميده اي. با دست كشيدن هايش ناميرايت، اين دلِ كوچكم، كرانه هايِ خُردِ خويش را، در شادماني از كف مي دهد و گفته هايي ناگفتني را بر زبان مي آرد. ارمغان هايِ بي پايانت را، تنها به اين دستانِ بس كوچكم بر مي گيرم. دوران ها از پسِ هم مي گذرند، و هنوز، تو در اين جام شراب مي ريزي، و هنوز جايي برايِ آكندن هست. 2 When thou commandest me to sing it seems that my heart would break with pride; and I look to thy face, and tears come to my eyes. All that is harsh and dissonant in my life melts into one sweet harmony---and my adoration spreads wings like a glad bird on its flight across the sea. I know thou takest pleasure in my singing. I know that only as a singer I come before thy presence. I touch by the edge of the far-spreading wing of my song thy feet which I could never aspire to reach. Drunk with the joy of singing I forget myself and call thee friend who art my lord. 2 آن دم كه فرمانم مي دهي تا آوازي سر دهم، دلم گويي از غرور از هم مي شكافد. به رخسارت مي نگرم، و اشك ها به ديدگان پاي مي گذارند. در زندگي ام، هر آنچه ناساز و خشن است، در هماهنگيِ دلنشيني آب مي شود ـ و شورِ پرستش ام چون پرنده اي شادمان. در پروازش بر فرازِ دريا، بال مي گسترد. مي دانم از آوازسردادنم لذت مي بري، مي دانم تنها در مقامِ آوازخواني به حضورت مي آيم. من با كناره ي دورگسترده ترين بالِ آوازم، پاهايت را دست مي كشم، كه هرگز چنان بلندپروازي ام نبود بر آنان دست يابم. سرمست از شادمانيِ آوازخواني، خويشتن را از ياد مي برم و تو را كه سرورم هستي، دوستِ خود مي خوانم. 3 I know not how thou singest, my master! I ever listen in silent amazement. The light of thy music illumines the world. The life breath of thy music runs from sky to sky. The holy stream of thy music breaks through all stony obstacles and rushes on. My heart longs to join in thy song, but vainly struggles for a voice. I would speak, but speech breaks not into song, and I cry out baffled. Ah, thou hast made my heart captive in the endless meshes of thy music, my master! 3 اي سرورم نمي دانم كه چگونه آواز مي خواني، همواره در شگفتيِ خاموش، به تو گوش مي سپارم. فروغِ موسيقي ات بر پهنه ي گيتي نور مي گسترد. نَفَسِ زندگيِ موسيقي ات از آسماني به آسمانِ ديگر مي رسد. جويبارِ مقدسِ موسيقي ات تماميِ ره بند هايِ سنگي را شكسته، از ميانشان درگذشته، پويان پيش مي رود. دلم سخت مشتاق آن است در آوازت ره يابد، اما بيهوده از برايِ صدايي مي ستيزد. سخن مي گويم، اما سخن به آواز نمي رسد، و من سرگشته مي گريم. هان، اي سرورم، دلم را در تارهاي ناپيداكرانه يِ موسيقي ات در بند كشيده اي. 4 Life of my life, I shall ever try to keep my body pure, knowing that thy living touch is upon all my limbs. I shall ever try to keep all untruths out from my thoughts, knowing that thou art that truth which has kindled the light of reason in my mind. I shall ever try to drive all evils away from my heart and keep my love in flower, knowing that thou hast thy seat in the inmost shrine of my heart. And it shall be my endeavour to reveal thee in my actions, knowing it is thy power gives me strength to act. 4 اي جانِ جانم، همواره بايد بكوشم تنم را ناب نگه دارم، چه مي دانم نشانِ دست كشيدنِ جان بخشت بر بند بندِ تنم هست. همواره بايد بكوشم همه ي ناراستي ها را از انديشه هايم دور دارم، چه مي دانم تو آن حقيقتي هستي كه فروغِ خرد را در ذهنم روشن كرده. همواره بايد بكوشم همه ي پليدي ها را از دلم برانم، و عشق ام را شكوفان نگه دارم، چه مي دانم سريرت در ژرفنايِ نيايشگاه قلبم جاي دارد. و كوششم بر آن بايد باشدكه در كارهايم آشكارت كند، چه مي دانم اين قدرتِ توست كه توان كار را به من مي دهد. 5 I ask for a moment's indulgence to sit by thy side. The works that I have in hand I will finish afterwards. Away from the sight of thy face my heart knows no rest nor respite, and my work becomes an endless toil in a shoreless sea of toil. Today the summer has come at my window with its sighs and murmurs; and the bees are plying their minstrelsy at the court of the flowering grove. Now it is time to sit quite, face to face with thee, and to sing dedication of live in this silent and overflowing leisure. 5 دمي فراغت را خواهانم تا كنارت بنشينم، پس از آن ترانه هايي را كه در دست دارم به پايان خواهم رسانيد. قلبم دور از ديدارِ رخسارت، آرامش و آسايشي نمي شناسد، و كارم در دريايِ مشقت هايِ بي پايان، مشقتِ جاوداني خواهد شد. امروز، تابستان با آه ها و زمزمه هايش به دريچه ام آمده؛ و زنبورها به خُنياگري شان در دربارِ مرغزارِ شكوفان، سرگرم اند. اينك زمانِ آن رسيده كه خاموش، چهره به چهره با تو بنشينم، و پيشكشِ جانم را در اين آسايشِ خاموش و جاري، بسرايم. 6 Pluck this little flower and take it, delay not! I fear lest it droop and drop into the dust. I may not find a place in thy garland, but honour it with a touch of pain from thy hand and pluck it. I fear lest the day end before I am aware, and the time of offering go by. Though its colour be not deep and its smell be faint, use this flower in thy service and pluck it while there is time. 6 اين گُلِ كوچك را بچين و برگير، درنگ مكن! مي ترسم مبادا پژمران، سرفروفكنده، به خاك افتد. شايد در گل آويزت جايي نيابد، اما با دردي از سرانگشتانت بر آن دست بكش، آن را بزرگي ده و بچين. مي ترسم مبادا روز به پايان رسد پيش از آنكه خبر گردم و زمانِ دهش درگذرد. هرچند رنگش ژرف. و شميم اش ديرپا نباشد، اين گل را به خدمت گير و بچين، كه زمان اين همه نيست. 7 My song has put off her adornments. She has no pride of dress and decoration. Ornaments would mar our union; they would come between thee and me; their jingling would drown thy whispers. My poet's vanity dies in shame before thy sight. O master poet, I have sat down at thy feet. Only let me make my life simple and straight, like a flute of reed for thee to fill with music. 7 آوازم آرايه هايش را زدوده است. به جامه و زينت اش نمي بالد. زيورها يگانگي مان را تار مي گردانند؛ و مابينِ من و تو خواهند آمد؛ جرنگاجرنگ شان نجوايت را غرقه خواهد ساخت. غرورِ شاعرانه ام، چهره به چهره ي ديدارت از شرم جان مي دهد. اي استادِ سخن، كنارِ پايت نشسته ام. تنها بگذار زندگي ام را چون نئي، برايت درست و ساده گردانم، تا از موسيقي ات آكنده اش گرداني. 8 The child who is decked with prince's robes and who has jewelled chains round his neck loses all pleasure in his play; his dress hampers him at every step. In fear that it may be frayed, or stained with dust he keeps himself from the world, and is afraid even to move. Mother, it is no gain, thy bondage of finery, if it keep one shut off from the healthful dust of the earth, if it rob one of the right of entrance to the great fair of common human life. 8 كودكي كه با جامه هاي شهرياري آراسته گرديده و بر گردنش زنجيرهايِ گوهرنشان دارد همه ي لذتش را در بازي از كف مي دهد؛ تن جامه اش در هر گام، از پويش بازش مي دارد. از ترسِ آنكه بفرسايد يا غباري بر آن بنشيند خود را از جهان دور مي دارد، و حتا بيمِ آن دارد از جاي تكان خورد. مادر! بندِ آراستگي ات سودي به شمار نيايد، اگر انسان را از غبارِ تندست ـ گردانِ زمين دربندد، اگر اجازه ي ورودِ انسان را به بازارِ بزرگِ زندگيِ آدميان از ميان برد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:45 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
ويليام بليك[1][1] (1827-1757) به شاعري و نگارگري نام آور است امّا گراوور ساز هم به شمار مي آيد. او در لندن به دنيا آمد و بيشترِ زندگي اش را هم در آنجا گذراند. پدرش پوشاك فروش موفقي بود كه جذب اصول و تعليمات امانوئل سوئد نبرگ[2][2] گرديد. نخستين آموزگار او مادرش بود. والدينش او را به گردآوري تصاوير استادان ايتاليايي تشويق مي كردند و در سال 1768 بليك را به آموزشگاه نگارگري هِنري پارس[3][3] روانه كردند. او از همان سالهاي آغازين، فرشتگان و راهبان خيالي را به تصوير مي كشيد و جبرئيل و مريم مقدّس و شخصيتهاي ديگر را مي ديد و با آنان سخن مي گفت. در چهارده سالگي شاگرد گراوور ساز مشهور جيمز بساير[4][4] شد و هفت سال از تجربيات او بهره برد و هنر گوتيك و معماري بر او تأثير بسزايي گذاشت. بليك پس از پايان تحصيلات خود در فرهنگستان سلطنتي، نگارگري با آب رنگ را آغاز كرد و براي مجله ها گراوور سازي مي كرد. در سال 1783 كاترين بوچر[5][5] را به همسري گزيد و به او خواندن و نگارگري آموخت. او نيز بليك را با تمام وجود ياري مي داد و تا پايان عمر، هر چند،گاه اختلافاتي بين آنان بروز مي كرد، به نيكي با هم به سر بردند. آن دو فرزندي نداشتند. در سال 1784 بليك به همراه برادرش رابرت و كاترين چاپخانه اي (در خيابان براد[6][6] شماره ي 27) به راه انداختند. و در همان زمان جزيره اي در ماه[7][7] را كه اثري است طنزآميز، نوشت. امّا پس از مرگ رابرت در سال 1787 دست از كار كشيدند. مهمترين تعاملات اجتماعي و فرهنگي بليك شامل ارتباط با هِنري فسلي[8][8]، عاليجناب متيو[9][9] و همسر او، جان فلكسمن[10][10] (1826-1755) هنرمند تنديس پرداز و نقشه كش، تام پين[11][11]، ويليام گادوين[12][12]، اليزابت مونتاگ[13][13] (1800-1720) بود. بليك سرودن شعر را از دوازده سالگي آغاز كرد. در سال 1783 قطعه هاي شاعرانه[14][14] را كه نخستين كتاب شعر اوست براي چاپ آماده كرد. او در اين اثر نارضايتي خود را از سنت شعري حاكم ابراز مي كند و پويشِ بي آرام و قرار خود را در يافتن قالبها و فنون شعري نو نشان مي دهد. او در اين هنگام بيست و شش ساله بود. در سال 1788 برجسته كاري را - روشي كه خود آن را “چاپ مصوّر”[15][15] مي ناميد و بيشتر كتابهايش را به اين روش پديد مي آورد - آغاز كرد. بدين صورت كه مستقيماً با قلم و برس و ماده اي مقاوم در برابر اسيد، بر روي لوحي از مس متن را بر عكس، مانند اينكه در آينه ديده شود، مي نوشت و نگاره را هم بر آن مي كشيد. بدين ترتيب هنگام چاپ، متن و نگاره درست به چشم مي آمدند. آنگاه لوح را در اسيد مي نهاد تا قسمتهاي دستكاري نشده حل شوند و طرح برجسته باقي بماند. سپس صفحاتي را كه از روي اين لوح ها چاپ مي شدند با دست با آب رنگ مصوّر مي كرد و آنها را به هم مي پيوست و بدين شكل يك نسخه از كتاب پديد مي آمد. اين كار بسيار پرزحمت و وقت گير بود و بليك شمار اندكي از كتابهايش را بدين روش منتشر مي كرد. براي مثال از نغمه هاي معصوميت و تجربه بيست و هشت نسخه، از كتاب ثِل شانزده نسخه، از پيوند بهشت و دوزخ[16][16] نه نسخه واز اورشليم[17][17]، پنج نسخه. او نغمه هاي معصوميت و كتاب ثِل را در سال 1789 منتشر كرد. هر دوي اينها مراحل ابتدايي بينش متمايز و عرفاني او را مي نماياند و بارقه هاي تكامل اسطوره هاي شخصي او را در آنها مي توان ديد. سالها بعد (در اورشليم) از زبان لاس[18][18] و از طرف همه ي هنرمندان تخيل مدار چنين سخن گفت: “مي بايد نظامي را از براي خويش بيافرينم و يا در بند نظام كسي ديگر باشم” ؛ سخناني كه بيانگر گريز او از بند و زنجيرهاي فنون شعر قرن هيجدهم و فلسفه ي ماترياليستيِ عصر روشنگري و تفسيرهاي متعصبانه و سركوب گرانه از مسيحيت است. بليك در سال 1790 پيوند بهشت و دوزخ را كه كتابي است سرشار از ايجازهاي متناقض نما گراوورسازي كرد. اين كتاب اثر اصلي منثور بليك به شمار مي آيد و طغيان او را بر ضد ارزش هاي جاافتاده ي زمان خويش بيان مي كند: “زندانها با سنگهاي قانون و و روسپي خانه ها با آجرهاي مذهب بالا مي آيند.” او با تندروي، شيطانِ فردوس از دست رفته[19][19] ي ميلتون را همراهي مي كرد. اما زندگي شاعر در قلمروي خيال چندان خوشايند همسرش نبود؛ آنچنان كه مي گفت: “سهم من از زندگي با آقاي بليك كم است. او هميشه در بهشت به سر مي برد.” برخي از همعصران بليك او را ديوانه اي بي آزار مي خواندند. خانواده ي بليك در سال 1790 از جنوب رودخانه ي تيمز[20][20] به لمبث[21][21] نقل مكان كردند. بليك در اين مدت نوشتن پيام آورانه ها[22][22] را آغاز كرد و در آنها دغدغة تمام عمرش را – چالش روح براي رهايي انرژي هاي طبيعي از بند خرد و مذهب نظام يافته – بيان مي كند. او كتابهاي زير را در سالهاي پياپي نوشت: تصاوير دختران آلبيون[23][23] (1793)، آمريكا: پيام آوري[24][24] (1793)، كتاب ارايزن[25][25] (1794)، اروپا: پيام آوري[26][26] (1794)، نغمه ي لاس[27][27] (1795)، كتاب اهانيا[28][28] (1795)، كتاب لاس[29][29] (1795)، چهار زوا يا والا [30][30](1795). بليك از تأثيرات انقلاب صنعتي بر انگلستان نفرت داشت و چشم انتظار برقراري اورشليمي نو “در سرزمين سبز و خرم انگلستان” بود. او بين سالهاي 1818-1804 ويراستي از شعر اورشليم را با صد گراوور پديد آورد. در سال 1800 ويليام هيلي[31][31] كه خود شاعر و زندگينامه نويس و حامي شاعران بود، به بليك و آثارش علاقه مند شد. خانوادة بليك به مدت سه سال در فلفام[32][32] در منطقة ساسكس[33][33] در منزل هيلي ساكن شدند. هيلي با تنگ نظري بر آن بود كه بليك را به هنرمندي معمولي كه تنها، نان آور خانواده باشد، بدل كند. اما آن عقابِ دربند برآشفت و چنين نوشت كه هيلي “دشمن زندگي روحاني من است هر چند وانمود مي كند كه دوست زندگي جسماني ام است.” در فلفام نوشتن ميلتون: شعري در دو كتاب براي آشكار ساختن مشيّت خداوند به بشر[34][34] را آغاز كرد. اين اثر بين سالهاي 1803 و 1808 به پايان رسيد و گراوور سازي شد. در سال 1803 در چيچستر[35][35] به خاطر به زبان آوردن عبارات خائنانه و گمراه كننده اي نظير “لعنت بر شاه … لعنت بر همة رعايايش” به خيانت متهم گرديد اما تبرئه شد. درهمان سال (1803) به لندن بازگشت و نوشتن ميلتون و اورشليم: تجلّي آلبيون غول[36][36] (1820-1804) را پي گرفت. هرچند بازگشت او براي پي گرفتن “بينش الهي” خود بود اما به فقر و انزوا و سوء تفاهم ديگران در قبال او انجاميد. بليك در سال 1809 نمايشگاه تجاري اي را در كارگاهي كه قبلاً به برادرش تعلق داشت برگزار كرد، اما ناموفق بود. با اين وجود مشكلات اقتصادي هيچگاه او را نااميد نكرد و با توان و انرژي زايد الوصفي به سرودن شعر و نوشتن جملات قصار و گراوور سازي ادامه داد. سالهاي آخر عمر بليك در پردة ابهام فروپيچيده بود. حتا گاه با دوستان نزديكش كه حامي وي بودند جدال مي كرد. او در ششمين دهة زندگي شعر را به كناري نهاد و تنها به نگارگري پرداخت و آثار ديگران را براي چاپ آماده مي كرد. در ميان آثار واپسين بليك مي توان به طراحي و گراوورسازي كمدي الهي دانته[37][37] و بيست و يك تصوير براي كتاب ايوب[38][38] اشاره كرد كه آنها را در هفتاد سالگي كامل نمود. بليك هيچگاه نتوانست از چنگال فقر به در آيد كه سبب عمدة آن را مي توان در عدم تواناييِ در زمينة پر رقابت گراوور سازي و نيز در ابداع پرهزينة او براي چاپ همزمان تصاوير و نوشته ها ديد. بليك در طول زندگي مستقل بود و به تاريخ 12 آگوست 1827 بي آنكه قرضي برجاي گذارد در هفتاد سالگي درگذشت. او را در قبري بي نام در گورستان عمومي بانهيل فيلدز[39][39] به خاك سپردند. قضاوت وردزورث[40][40] دربارة او بسياري از عقايد زمانه را منعكس مي كند: “بي گمان اين مرد بينوا ديوانه بود، اما در ديوانگي او چيزي هست كه مرا بيش از خردمنديِ لرد بايرون[41][41] و والتر اسكات[42][42] خوش مي آيد.” او را هنگام مرگ تا اندازه اي در مقام هنرمند مي شناختند اما در مقام شاعر تقريباً ناشناخته بود. در ميانة قرن نوزدهم گروهي از هنرمندان پيش- رافائلي[43][43] او را منادي خويش مي پنداشتند. از ميانة دهة دوم قرن بيستم بود كه بليك به جايگاه خويش در شعر و نگارگري دست يافت بدانگونه كه يكي از چالش انگيزترين و اصيل ترين هنرمنداني بود كه خويشتن را وقف شعر و هنر كرده بودند. او نغمه هاي تجربه را با “هان صداي آن سراينده بدين سان گوش دار!” آغاز كرد اما عصر او به نبوغ آسماني اش گوش نسپرد. بليك خودآموخته بود و در مكتب خويش به معرفت رسيده بود. او بر خلاف عقايد معمول سياسي و اجتماعي و جنسي و كليسايي مبارزه مي كرد و ماترياليست هايي را كه به دئيسم[44][44] باور داشتند، خوار مي داشت. او در اينكه بهشت را با سياست مي توان باز يافت با ميلتون همعقيده بود و دوستان تندروي سياسي اش را ماترياليست هاي خردورز كور مي پنداشت: “ولتر[45][45] و روسو[46][46] را به سخره گيريد؛ به سخره گيريد، به سخره گيريد، همه اش بيهوده است. / شما ماسه را به باد مي دهيد، / و باد آن را به سويتان باز مي گرداند.” او واقعيت انساني را واقعيتي سياسي و روحاني و الهي مي دانست. بليك هنرمند بينشگري بود كه از دئيسم به وراي چارچوب هاي معيار ره سپرد و بر خلاف ديگر عارفان، طنزپردازي طعنه زن و استاد كلمات قصار بود. او تخيّل را از خردورزي و ماترياليسم قرن هيجدهم برتر مي دانست و علم نيوتني را مهملات خرافاتي مي پنداشت. در زندگي، نيز در نام آوري بخت چندان با بليك يار نبود زيرا ساية سوءتفاهم همعصران بر هنر نويسندگي و نگارگري اش افتاده بود و شناخت او را به نسل هاي بعد واگذار كرده بود. پژوهش هاي اخير تا حدي ابهام آثار بليك را زدوده اند اما او هرگز نتوانسته است همانند ديگر رمانتيك ها با خواننده ارتباط برقرار كند. شايد كليدهاي ذهن منتقدان هرگز نتوانند دروازة اسرار مگوي بليك و اسطوره هاي آزادانديشانة او را در باب سياست و جنسيّت بگشايند، اما گاه آذرخش هايي از ابرهاي نفوذناپذير آنها نور شگفتي را بر تاريكناي انديشة انسان مي افشانند. منابع نزد نويسنده محفوظ است. در صورت نياز تماس بگيريد. | ||