|
|
|
|
|
شعر با عبارتِ «به تماشا سوگند!» (س1) آغاز مي شود. اين شروع توفاني، به سبك سوره هايي از قرآن كريم سروده شده كه با سوگند آغاز مي شوند مانند: «سوگند ياد كنم به روز رستخيز،» (آيه ي1 سوره ي قيامت) «سوگند ياد كند به آسمان و بدان ستارگان كه به شب برآيد،» (آيه ي1 سوره ي طارق) «سوگند ياد كند به آفتابِ چاشتگاه» (آيه ي1 سوره ي شمس). پس در همان آغاز با شعري ديگرگونه روياروييم. اما شاعر نه به عناصر طبيعت چون ماه و آفتاب كه به عملكردِ چشم سوگند مي خورد. معناي «تماشا» در اينجا، شايد همان observation در ديدگاه كريشنا مورتي باشد (شميسا، --) مبني بر اينكه براي ديدنِ درستِ اشياء بايد در آنان محو و حل شد. يعني بايد با آنان يكي شد. به ديگر سخن، آدمي بايد خود را كنار بگذارد تا بتواند در دلِ اشياء نفوذ كند. به گونه اي ديگر هم شايد بتوان اين گونه تماشا را با امرِ فنا في الله در عرفان روشن كرد. به اين معنا كه تنها وقتي خدا را مي توانيم شناخت كه در او محو شويم مانند پروانه اي كه در تابِ شمع مي سوزد و با او يگانه مي شود. خودِ واژه ي “سوگند” از واژه يِ اوستاييِ saokenta به معناي گوگرد گرفته شده است و گويا در صورتِ ابرازِ گفتارِ دروغ در محكمه هاي پيشين به دروغگو آبِ گوگرد مي خورانده اند. پس معناي سطر نخست مي تواند اين بود كه «به تماشا سوگند، من دروغ نمي گويم.» در سطر دوم سوگندي ديگر ياد مي كند، باز هم مانند قرآن (سوره ي شمس) كه گاه چندين آيه از يك سوره با سوگند آغاز مي شود. اين بار به عملكردِ زبان سوگند مي خورد، “و به آغاز كلام!” (س2) از ديدگاه ريشه شناسيك، واژه ي “آغاز” فارسي نيست بلكه سغدي است. (برشنيده از بدرالزمان غريب) زبانِ سغدي يكي از زبانهاي باستاني ايرانِ باستان است كه هنوز به گونه اي از آن در دره ي يغناب سخن مي گو يند. از اين ديدگاه خود واژه ي آغاز هم به باستانگونگيِ سخن اشاره مي كند. در رساله ي نخست يوحنّا (كتاب مقدس، عهد جديد، 386) مي خوانيم، “آنچه از ابتداء بود و آنچه شنيده ايم و بچشم خود ديده، آنچه بر آن نگريستيم و دستهاي ما لمس كرد دربارة كلمة حيات، و حيات ظاهر شد…” (آيات 2-1، حروف سياه از من است). منظور از كلمه ي حيات، مسيح (ع) است. گويي مسيح تجلّيِ سخنِ خداوند است. از ديگر سوي در اسلام پاژنامِ حضرت موسي (ع) كليم الله است كه در سنت اسلامي بيشتر با سخن مرتبط است. بنابراين، منظور از سوگند به آغاز كلام، سوگند به پيامبران هم مي تواند باشد. و از حرارت تكليم در تب و تاب است ديگر آنكه، سخنِ خداوند با نمود آن يكي است. در باب نخست عهد عتيق (1904)، سِفرِ پيدايش، واژه هاي “گفت” و “ناميد” جمعاً 15 بار به كار رفته اند و همه براي آفرينشِ آفريدگان، مانند “و خدا گفت روشنائي بشود و روشنائي شد” (سِفرِ پيدايش آيه 3). پس سوگند به آغاز كلام، سوگند به آغازِ آفرينش هم هست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:45 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
آلفرد لرد تنيسون (1809-1892) ترجمه: داود خزایی به چنگالِ چنگي برآيد به سنگ به نزديكِ خورشيد جايي نه تنگ گرفته است لوحِ كبودش به چنگ خزد زير پرهاش دريايِ مست از آن برج و باروش هم خيره است چو تندر فرود آيد آنسان كه هست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:37 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
ترجمه: محبوبه ايران نژاد پاريزي چنگ در چنگال کوهستان تنها، دست در دستانِ خورشيدِ طلاگون، مست در آغوشِ آبي فامِ گردون. مي خزد دريايِ پرچين و شكن در زيرِ پايش، تيز و برنده است برقِ چشمهايش، از فرازِ كوه بگشايد كمين را، همچو تندر سخت مي كوبد زمين را. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:35 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
رابرت فراست رابرت لي فراست(1963-1874)، شاعر آمريكايي است كه در سان فرانسيسكو در ايالت نيوانگلند ديده به جهان گشود. در ده سالگي او را به مزرعه اي در نيوانگلند بردند كه بعد ها بر روند شاعرانه اش اثر بسيار گذاشت. زماني را صرف تحصيل در دارماوث كالج و هاروارد كرد، اما درس را وانهاد و به تدريس، سردبيريِ روزنامه ي حومه، كفاشي، مزرعه داري پرداخت. در سال 1912 به همراه با خانواده به انگلستان آمد، جايي كه نخستين كتاب هاي شعرش منتشر گرديد. اين كتاب ها آرزوي پسرك (1913) و شمال بوستون (1914) بودند كه شعرهاي ‘تعمير ديوار’ و ‘مرگ گماشته’ در كتاب دوم است؛ شاعران جورجين را ديدار كرد و دوستي ژرف و صميمانه اي با ا. تامس برقرار كرد، كسي كه فراست بعدها از او به عنوان ‘تنها برادري كه داشته ام’ ياد كرد. پس از بازگشت به نيوانگلند در 1915 در نيوهمپشاير مسكن گزيد و سرودنِ شعر را ادمه داد ومخارج زندگي را از راه تدريس در كالج هاي گوناگون، در مقام استاد مدعو ، برمي آورد. كتاب هاي شعرش عبارتند از: وقفه ي كوهستاني (1916)، كه شعرهاي ‘درختان غان’ و ‘راه نرفته’ در آنند؛ نيوهمپشاير (1923) ؛ گزينه ي شعرها (1930)؛ درخت شاهد (1942) ؛ در روشنا (1962) . فراست خود را به عنوان يكي از معروف ترين و همه پسند ترين شاعر آمريكايي قرن بيستم نشان داد، كه او را به خاطرِ آميختن عناصر سنتي و عاميانه ستوده اند و وارث بر حق وردزورث و امرسون، در پاسخ به طبيعت دانسته اند؛ تك گويي هاي نمايشي و شعرهاي شباني او هم بر سر زبان ها افتاده است. ن. داگلاس كه در سال 1913 نظري به نخستين كتاب فراست انداخت، هم در زندگي و هم در آثارش - در زير دانش و خرد روستايي وارِ او كه آن را ‘‘فلسفه ي ساده ي جنگلي’’ مي نامد،، - روحي ستيزگر و چالشگر مي بيند كه گاه هم ويرانگر است. اين روح چالشگر در شعرهاي ‘آتش و يخ’ (1923) و ‘بي نصيب’ (1928) جلوه گر است، كه منجر شد تريلينگ در جشن تولد 85 سالگيِ فراست او را بستايد و ‘‘شاعر وحشت’’ بخواند. ‘گزينه ي نامه ها ’ي فراست در سال 1965 به تصحيح ل. تامپسون منتشر گرديد. فراست بر آن بود كه در ترجمه ي شعر، آنچه از دست مي رود، خودِ شعر است و در سرايش، گا ه از سنتِ كلاسيك پيروي مي كرد و گاه شعرِ نو مي سرود و وزن و قافيه را سدي بر سر راه شاعر، نمي دانست. در ترجمه هاي زير نشان داده شده كه شايد بتوان تا حدي از عهده ي ترجمه ي فراست هم بر آمد. دو ترجمه ي نخست، دست آوردِ تلاش نگارنده است و در شعر نخست ساختارِ اصليِ شعر رعايت شده است، كه برگرفته از آميختنِ ساختار رباعياتِ خيام (با طرحِ قافيه ي الف الف ب الف) با كمدي الهي دانته (با طرحِ قافيه ي الف ب الف، ب ج ب، ج د ج و ... به صورت ترزا ريما) است. ترجمه ي آزادِ آخر را هم، خانم سوزانِ گُشتاسبي اصل، از دانشجويان خوش ذوق، برآورده است. در پایان هم، شعر معروف "راه نرفته" به ترجمه ی نگارنده آمده است. درنگ بر كرا نه ي جنگل در غروبي پر برف بر گمانم دانم اين جنگل كه راست در دهي هرچند او را يك سَراست ديده اش از اين درنگم مانده دور. بر درختان بارها از برف هاست. اسبِ من، غرقِ شگفتي، و فكور نيست منزل در چنين مأوايِ دور جنگل و درياچه اش افسرده اند، مانده تنها در غروبي سوت و كور. بر لگامش زنگ ها پرسنده اند واي! آيا اشتباهي كرده اند بود آوازي دگر جز زنگ ها، خيزِ باد و برف ها، كُفتاده اند. بيشه زيبا، ژرف و چون شب رنگ ها ليك، پيمان ها بود بر سنگ ها خواب، ني، تا دور، تا فرسنگ ها، خواب، ني، تا دور، تا فرسنگ ها. خاموش، خاموش ... اره برقي شتابناك و بلند، همه خِرخِركنان در آن ميدان خرس گون مي كشيد خُرناسه كنده ها مي فكند روي زمين، مي پراكند در هواش غبار، تا كه بر هيمه هاي مانده به جا دامن خويش مي كشيد نسيم، عطر خوش در مشام مي آكند. گر كسي روي سوي بالا كرد، در افق، دور دست، در ورمونت پنج كُهسارِ پشت هم مي ديد تن فشرده به روي يكديگر. گاه مي رفت تند و نرم به پيش، گاه باري به دوش، باز كشيد. هيچ رخداد در ميانه نبود: روز نيكو گذشت تا آن دم. كاش بانگي به گوش مي آمد، تا بگويد’’بس است ديگر كار‘‘ تا دمي باز ايستند مگر ساعتي كان پسر بسي خوش داشت تا رهايي مي يافت از كارش. خواهرش در كنارشان اِستاد پيش بندي به بر در آن هنگام تا بگويد كه ’’شام، باز آييد.‘‘ اره ناگاه روي را گرداند، خيز برداشت روي دست پسر، يا بدين سان گُمانه مي برديم تا نمايان كند كه در آن دم، اره ها هم به گوش مي باشند نيز دانند شام را معنا. هيچ يكشان براي آن ديدار، رُخ نگرداند و دير نيز نكرد. آن پسر را نخست فريادي، تلخ وش خنده اي همانا بود، دست را بر گرفته تنگاتنگ، چاره جويان و نيم درمانده، روي گرداند چون يكي آونگ، تا بِنَگذاردش كه جانِ عزيز باز ريزد چنان به خاكه و سنگ. همه را ديد آن پسر آن گاه- سن و سالش چنان كه دريابد، كارِ مردان به دوش و او تك بود، در دل اما هميشه كودك بودـ ديد كِش بس تباه گشته كنون. ’’چو به بالين من طبيب آيد، نگذاري كه دست را ببُرد- نگذاري، خواهر اي جانم!‘‘ آخر كار هم، چنينان بود. دست از دست رفته بود اكنون. آن طبيب اش نهاد در محلول، اندر آن تيرگي اكسيري. به درازا فُتاد و تُنداتُند، نفس از گرمگاهِ سينه بُرون وز نفس آن دو لب كه جنبان بود، لرزه گاه نفير ِ نالان بود. بعد هم - آن مراقبِ نبض اش، لرزه بر دست هاش چندان بود. گوش هاشان نهاده بر قلب اش. باور اما چگونه در سر بود. كم- كَمك- هيچ! – و پايان بود. ديگر آنجا، تلاش بي بر بود. همه شان سوي كار خود رفتند، ديگر او را سراغ نگرفتند، مرده آنجا، كسي جز آنان بود. خاموش، خاموش ... خِرخِر، خروش اره، آمد ز صحن خانه برآسمان غباري، الوارها چو توده. با هر نسيم عطري، برآسمان روانه. آنجا كه مي توان ديد، با چشم ها شمرده، كهسارها پسِ هم. در يك رديف بوده، آنجا كه روز رختش، بر دشت شب سپرده. خِرخِر، خروش اره، خِرخِر، خروش اره. آن پيكر نزارش، مي كرد هم تقبل دردِ گزند اره، با جان و دل تحمل. دستان كوچك او، خسته ز كار جانكاه، در انتظار فرصت، حتا به قدر يك آه. شايد كه او نشيند، آرام در كناري، دور از همه هياهو، برگيردش قراري. شب چتر تار خود را، كم كم گشود بر روز، ناگه رسيد آن دم، آن لحظه هاي جان سوز. آمد صداي خواهر، آن فرصت طلايي، شام است، وقتِ آرام، آن لحظه ي رهايي. مفهوم شام بر او، يعني رهايي از كار، اما به فكر اره، يعني شروع پيكار. ناگه جهيد اره، در فرصتي بس اندك، آنجا، رها شد آن دم، از دست هاي كودك. اره دريد دستش، بر دست هاي خسته، گويي كه قلب خود را، بر راه مِهر بسته. فرياد او بپاخواست، برآسمان نظر كرد، هر كس بديد او را، از درد او خبر كرد. خون جاري ازوجودش، نقشي به خاك مي داد، سردي، نشانِ رفتن بر جسم پاك مي داد. گر چه بسان مردان، پرشور بود و كاري. اما به وقت اندوه، چون غنچه ي بهاري. من قطعِ او نخواهم، مي گفت او به صد آه، شايد رهي بيابد، بر دردهاي جانكاه. آمد طبيب او را، دستش ز تن جدا كرد، وي را در اين ميانه، از قيدِ تن رها كرد. هم مي نواخت قلبش، آرام ضربه ها را. برچهره ي نحيفش، آثار مرگ پيدا. چون پر كشيد روحش، از جسم كوچك او، هر كس گرفت راهي، رفتند هم بدآن سو. اين مرگ همچو سايه، هر لحظه در كمين است، رسم سراي خاكي، تا بود و هست، اين است.
راهِ نرفته رابرت فراست (1874-1963) ترجمه: داود خزايي در جنگلي زردفام، دو راه از هم جدا شده بودند، و افسوس كه من نمي توانستم هر دو را در پيش گيرم و من كه رهنوردي تنها بودم، مدتي دراز درنگ كردم و تا چشم كار مي كرد، راه را دنبال كردم، تا آنجا كه در بوته ها، چرخي زد و نهان شد؛ سپس راه ديگر را در پيش گرفتم، كه چون راه نخست زيبا بود و شايد نسبت به آن، دعويِ بهتري داشت، زيرا پوشيده از علف بود و حضور پايي را آرزو مي كرد: هر چند، گذار بر آن دو، به واقع هر دو را يكسان سوده بود، و آن روز صبح هر دو همانندِ هم تن به برگ هايي سپرده بودند كه گامي تيره شان نكرده بود، واي، ببين كه من راه نخست را براي روزي ديگر گذاشتم! اما از آنجا كه مي دانستم راه به راه مي انجامد، شك داشتم كه اصلاً از اين راه بي برگشت برگردم. دوران ها كه سر آيد و جايي باشم با آه و افسوسي خواهم گفت: در جنگلي دو راه از هم جدا شده بودند و من – من راهي را گرفتم و رفتم كه كمتر سفرديده بود، و مايه يِ تفاوت همه آن بود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:6 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
تجلي كردگار "God's Grandeur"جرارد منلي هاپكينز (1844-1889)
گيتي آگنده از تجلّي كردگار است. كه چون ذرخشي برآمده از زربرگي لرزان شعله ور خواهد درخشيد؛ بزرگيش به بزرگي مي گرايد چونان فروچكانشِ چكه هاي دانة زيتون آنگاه كه فروشكند. از چه رو ديگر پرواي چوبدستش نيست؟ نسل هاي بسيار در راه گام مي نهند و گام مي نهند و گام مي نهند؛ تمام آن تجلّي به سوداگري تباه گشته؛ به مشقت تيره و تار؛ تشريفِ چركينِ آدمي در بر دارد و بوي آدمي با خويش: خاك اينك برهنه گشته و پاهايِ در پاي افزار بيگانه با خاك. با اين وجود طبيعت جاوداني است؛ و آن طراوتِ جانان تا عمقِ جان اشياء جاري است؛
هرچند واپسين روشنايي هاي باخترِ خاموش، رنگ باخته هان، سَحر را بنگر كه از آستانة حنايي رنگِ خاورسوي برخاسته - چرا كه روح القدس برنشسته بر گوي گيتي با سينه هاي گرم و هان، با بال هاي رخشا. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:5 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:4 توسط رفيق فردوسي
|
|
||