|
|
|
|
|
شاملوی بزرگ بی نیاز از معرفی است. شعری از او می خوانیم. به منزلگاه شاملو هم بروید: اینجا را هم ببینید: http://blog.360.yahoo.com/blog-hQce8yQ7cqi7gzazPxzJNe9bWDU-?cq=1
شاملو و آیدا
روزگار غریبیست نازنین دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم دلت را می بویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوختبار سرود وشعر فروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:34 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
رالف والدو امرسون (1803-1882) مقالهنويس، فيلسوف و شاعر آمريكايي است. در بوستون زاد و در هاروارد درس خواند. در اروپا و انگليس به سفر پرداخت و با تامس كارلايل، فيلسوف بلندآوازه، دوستياي تا پايان زندگي بنياد نهاد. در بازگشت به آمريكا شخصيت بارز جنبشِ برينباوري (ترانسِندنتاليسم) شد كه معتقد به سرچشمه گرفتن انديشه و عمل آدمي از طبيعت بود و تجربة روحيِ اشراقيِ فرد را برتر از تعاليم كليسا ميپنداشت. آنچه ميخوانيد درآمدِ نامآورترين رسالة امرسون، طبيعت است. طبيعت درآمد عصر ما واپسنگر است. دخمة پدران را ميسازد. زندگينامهها را مينويسد، تاريخها را، نقد را. نسلهاي گذشته، خدا و طبيعت را چهره به چهره مينگريستند و ما با ديدگان آنها اين دو را مينگريم. چرا ما از ارتباطِ اصيل با كيهان لذت نبريم؟ چرا نبايد شعر و فلسفهاي برآمده از بينش داشته باشيم تا برآمده از سنت، و مذهبي وحياني تا تاريخ مذهب پيشينيان را. با فصلي در پناه طبيعت بودن، كه امواجِ جاناش گرداگرد ما و اندرون ما جاري است، و با توان بسيار خود دعوتمان ميكنند كه متناسب با طبيعت رفتار كنيم، چرا بايد در ميان استخوان گذشتگان كورمال، كورمال بگرديم و نسل نو را در جامة نخنماي گذشتگان بپيچيم؟ امروز هم خورشيد ميدرخشد. پشم وكتان بيشتري هم در زمين هست. سرزمينهاي نو، مردم نو، انديشههاي نو. كارها و قانونها و شيوة پرستش خود را بجوييم. بيگمان پرسشي در ذهنمان نيست كه پاسخي برايش يافت نشود. بايد به كمال آفرينش اعتماد كرد آنچنان كه باور كنيم هر گونه كنجكاوي را كه نظم اشياء در ما برميانگيزد، همان نظم اشياء پاسخش را ميدهد. وضعيت هر كس، راه حلي به زبان هيروگليف براي سؤالاتي است كه پيش ميكشد. پيش از آنكه چون حقيقت، آن را دريابد، چون زندگي، بازياش ميكند. طبيعت هم به طريقي مشابه، با شكلها و ميل و رغبتاش، طرح خود را توصيف ميكند. پرهيب بزرگي را كه آرام، برگردمان ميدرخشد، به پرسش كشيم. بپرسيم آرمانِ طبيعت چيست؟ تمام دانش يك هدف دارد: يافتن نظرية طبيعت. نظريههايي دربارة نژادها و كاركردها داريم، اما هنوز رويكردي مختصر هم دربارة ايدة آفرينش نداريم. چنان از جادة حقيقت دور افتادهايم كه عالمان دين هم با هم در ستيزند و از هم در نفرت، و انديشمندان، غيرمنطقي و نادان به نظر ميآيند. اما در نظر داورياي درست، انتزاعيترين حقيقت، عمليترين حقيقت است. هرگاه كه نظريهاي راستين برآيد، همان شاهد خود خواهد بود و راه آزمودناش، اين است كه بتواند همة پديدهها را تبيين كند. بسياري از اين نظريات نه تنها تبيينكردني نيستند كه تبيينناپذيرند مانند زبان و خواب و ديوانگي و رؤياها و جانوران و جنسيت. از ديدگاه فلسفه، كيهان از طبيعت و روح درست شده است. اگر دقيقتر شويم، هر چه جدايِ از ماست، هر آنچه را فلسفه غيرِ من ميخواند، يعني طبيعت و هنر، ديگران و تنام، بايد زير عنوان اين نام، طبيعت بيايد. در شمردن ارزشهاي طبيعت و برآورد حاصل كار، دنيا را در دو معنا به كار ميبرم، معناي عام و فلسفي. در كندوكاوي عام چون اين يك، بيدقتي چندان مهم نيست؛ آشفتگيِ انديشه رخ نخواهد داد. طبيعت در معنايِ عام، به ماهيتهايي كه دست بشر دگرگوناش نكرده، اطلاق ميگردد، چون فضا، هوا، رود، برگ. هنر هم به آميغِ ارادة آدمي با ماهيتهاي پيشين اطلاق ميگردد، مانند خانه، كانال، پيكره، تصوير. كار آدمي، اگر نيك بنگريم، بسيار بياهميت جلوه ميكند، اندكي شكستن و كندن، نان پختن، وصله زدن، شستن كه با تأثيري چنان عظيم، چون تأثير دنيا بر ذهن آدمي، در برآيندِ كار، تغيير بزرگي نخواهد داد. بهره ي يكم. طبيعت براي خلوت گزيدن، آدم همان اندازه كه بايد از جامعه دوري گزيند بايد از اتاق خود هم دوري گزيند. هنگام خواندن و نوشتن، هر چند كسي با من نيست، اما تنها نيستم. اگر كسي تنهايي را خواهان است، بگذار به ستارگان بنگرد. پرتوهايِ برآمده از آن دنياهاي آسماني، او را و هر آنچه را بر آن دست ميكشد، از هم جدا ميكنند. شايد كسي بينديشد كه از آن رو طرحِ جوّ را شفاف ريختهاند، كه حضورِ ديريازِ خداوند را در اجرامِ آسماني، به آدمي ارزاني كنند. هنگامي كه در كوي و برزن شهر ميبينيشان، چه بزرگ، چه بلند! اگر ستارگان هر هزار سال يك بار در آسمان شب ظاهر ميشدند، مردم چگونه باورشان ميداشتند و بزرگشان ميداشتند؛ و چگونه خاطرة آن شهرِ خدا را كه نشانِشان دادهاند، نسل اندر نسل نگه ميداشتند! اما اين پيكهايِ زيبايي، هر شب برون ميآيند و كيهان را با لبخند ملامتگرشان روشن ميكنند. ستارگان، ارجي ويژه را برميانگيزند چرا كه در عين حضور، دستنايافتنياند؛ اما همة اشياء طبيعي، آن گاه كه ذهن دريچهاش را برويشان بگشايد، اثري آشنا بر جا ميگذارند. طبيعت هيچگاه خلعتي خوار در بر ندارد و خردمندترينِ آدميان هم رازِ مگويِ طبيعت را آشكاره نخواهد كرد و اگر كمالِ طبيعت را هم دريابد، باز كنجكاوياش را از كف نخواهد داد. طبيعت، هيچگاه در دست روحي خردمند، بازيچه نيست. گلها و جانوران و كوهها، خردِمنديِ بهترين ساعتِ زندگياش را بازميتابانند، همان اندازه كه از سادگيِ كودكياش لذت بردهاند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:57 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Lottery
http://www.enotes.com/contemporary-literary-criticism/lottery-jackson-shirley http://www.freeessays.cc/db/50/tyc18.shtml http://www.123helpme.com/view.asp?id=3986 ************ http://en.wikipedia.org/wiki/Hills_Like_White_Elephants http://www.enotes.com/hills-like |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:49 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
برای پیش خرید شاهنامه در ایران مبلغ ۶۰۰۰۰ (شصت هزار تومان) به حساب جاری ۱۵۹۵ بانک ملی شعبه پارک لاله (کد شعبه ۷۰۲) به نام نشر بلخ واریز کرده و کپی فیش را به همراه شماره تلفن خود (و آدرس) به نشانی:
تهران - بلوار کشاورز - روبروی پارک لاله - خیابان جلالیه - شماره ۸ - ساختمان کیخسرو اردشیر زارع -(بنیاد نیشابور) - ارسال فرمایید تا با شما تماس گرفته شود. این مجموعه شامل ۶ جلد با قطع وزیری می باشد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:1 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
May 2008 |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:50 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
شاهنامه دکتر جنیدی بر شاهدهای بسیار برای رد نمودن بیتهای افروده استوار است. برای نمونه کار به آدرس زیر بروید (سرعت نسبتاً بالا نیاز است در کافی نت) و روی دفترهای مختلف (سمت راست بالای صفحه) کلیک کنید. http://www.bonyad-neyshaboor.com/swf/shahname.htm |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:49 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:38 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
William Blake - Auguries of Innocence To see a world in a grain of sand, And a heaven in a wild flower, Hold infinity in the palm of your hand, And eternity in an hour. A robin redbreast in a cage Puts all heaven in a rage. A dove-house fill'd with doves and pigeons Shudders hell thro' all its regions. A dog starv'd at his master's gate Predicts the ruin of the state. A horse misused upon the road Calls to heaven for human blood. Each outcry of the hunted hare A fibre from the brain does tear. A skylark wounded in the wing, A cherubim does cease to sing. The game-cock clipt and arm'd for fight Does the rising sun affright. Every wolf's and lion's howl Raises from hell a human soul. The wild deer, wand'ring here and there, Keeps the human soul from care. The lamb misus'd breeds public strife, And yet forgives the butcher's knife. The bat that flits at close of eve Has left the brain that won't believe. The owl that calls upon the night Speaks the unbeliever's fright. He who shall hurt the little wren Shall never be belov'd by men. He who the ox to wrath has mov'd Shall never be by woman lov'd. The wanton boy that kills the fly Shall feel the spider's enmity. He who torments the chafer's sprite Weaves a bower in endless night. The caterpillar on the leaf Repeats to thee thy mother's grief. Kill not the moth nor butterfly, For the last judgement draweth nigh. He who shall train the horse to war Shall never pass the polar bar. The beggar's dog and widow's cat, Feed them and thou wilt grow fat. The gnat that sings his summer's song Poison gets from slander's tongue. The poison of the snake and newt Is the sweat of envy's foot. The poison of the honey bee Is the artist's jealousy. The prince's robes and beggar's rags Are toadstools on the miser's bags. A truth that's told with bad intent Beats all the lies you can invent. It is right it should be so; Man was made for joy and woe; And when this we rightly know, Thro' the world we safely go. Joy and woe are woven fine, A clothing for the soul divine. Under every grief and pine Runs a joy with silken twine. The babe is more than swaddling bands; Every farmer understands. Every tear from every eye Becomes a babe in eternity; This is caught by females bright, And return'd to its own delight. The bleat, the bark, bellow, and roar, Are waves that beat on heaven's shore. The babe that weeps the rod beneath Writes revenge in realms of death. The beggar's rags, fluttering in air, Does to rags the heavens tear. The soldier, arm'd with sword and gun, Palsied strikes the summer's sun. The poor man's farthing is worth more Than all the gold on Afric's shore. One mite wrung from the lab'rer's hands Shall buy and sell the miser's lands; Or, if protected from on high, Does that whole nation sell and buy. He who mocks the infant's faith Shall be mock'd in age and death. He who shall teach the child to doubt The rotting grave shall ne'er get out. He who respects the infant's faith Triumphs over hell and death. The child's toys and the old man's reasons Are the fruits of the two seasons. The questioner, who sits so sly, Shall never know how to reply. He who replies to words of doubt Doth put the light of knowledge out. The strongest poison ever known Came from Caesar's laurel crown. Nought can deform the human race Like to the armour's iron brace. When gold and gems adorn the plow, To peaceful arts shall envy bow. A riddle, or the cricket's cry, Is to doubt a fit reply. The emmet's inch and eagle's mile Make lame philosophy to smile. He who doubts from what he sees Will ne'er believe, do what you please. If the sun and moon should doubt, They'd immediately go out. To be in a passion you good may do, But no good if a passion is in you. The whore and gambler, by the state Licensed, build that nation's fate. The harlot's cry from street to street Shall weave old England's winding-sheet. The winner's shout, the loser's curse, Dance before dead England's hearse. Every night and every morn Some to misery are born, Every morn and every night Some are born to sweet delight. Some are born to sweet delight, Some are born to endless night. We are led to believe a lie When we see not thro' the eye, Which was born in a night to perish in a night, When the soul slept in beams of light. God appears, and God is light, To those poor souls who dwell in night; But does a human form display To those who dwell in realms of day. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 19:14 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
49 از تخت ات به زير آمدي و بر درِ كلبه ام ايستادي. يكه و تنها، در گوشه اي آواز مي خواندم، آهنگ را خوش يافتي و بر درِ كلبه ام ايستادي. استادان موسيقي در تالارت بسيار، و آوازها در تماميِ ساعات خوانده مي آيند. اما (شگفت آنكه) سرودِ ساده ي اين نوآموز، در عشقت اثر كرد. آهنگي حزين و كوچك كه با موسيقيِ سترگِ گيتي درآميخت و تو همراه با گُلي براي ارمغان، به زير آمدي و بر درِكلبه ام ايستادي. 50 در راهِ روستا، از خانه اي به خانه اي ديگر، دريوزه كرده بودم، هنگامي كه ارابه ي زرين ات در دوردست چون رؤيايي دلنواز پديدار گشت و من در شگفت شدم كه اين شاهِ شاهان كيست! اميدها در دل ام سر برآوردند و گمان بردم روزهايِ بينوايي به سر رسيده و من منتظرِ صدقه هايي بودم كه بي خواستني نثار شوند و چشم انتظارِ ثروتي كه در غبار به همه سو پراكنده گردد. ارابه ايستاد، همانجا كه من ايستاده بودم. نگاهت به من افتاد و با لبخندي فرود آمدي، حس كردم كه سرانجام بخت به سراغم آمده. آن گاه، ناگاه دستِ راست ات را دراز كردي وگفتي: “چه داري به من دهي؟” آوخ، چه مزاحِ شاهانه اي، كفِ دست ات را دريوزه را براي دريوزه گري بگشايي! مات و مردد برجا ماندم، و آن دم از خورجين ام، آرام، اندكي دانه ي ذرت را درآوردم و به تو دادم. اما شگفتيِ بسيار آن بود كه پايانِ روز هنگامي كه خورجين ام را بر زمين خالي كردم، در ميانِ توده ي فقرِ خويش، اندكي ريزه ي طلا يافتم. به تلخي گريستم و گفتم، اي كاش دلِ آن را داشتم همه ي هستي ام را به تو دهم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 1:33 توسط رفيق فردوسي
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب بازنگری انتقادی از حمید موذنی چاپ شد. حتما بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:3 توسط رفيق فردوسي
|
|
||